<> lhatado | ۱۴۰۴/۱۰/۱ - ۱۴۰۴/۱۰/۳۰


۱. من رهام
تو ولی باش

لیدا؟
لیداااااااا
بیا، یخ میزنی
میشنیدما، ولی به هیچ جام نبود، یعنی هم میخواستم صدام کنه، هم بدوام و نشنوم که برم،
هرچی دورتر میشدم، صداشو محو تر میشنیدم
انگار هوهوی سرما بود که لابه‌لای باد های وحشی آخر آذر، تو صدای موج های دو سه متری میشکست و تهش زمزمه طور میرسید به من.
یه چیزی تو دلم مث صدای ساوالان شیهه می‌کشید.
من میدوییدم با پا های لخت رو شن های سرد و یخ زده ساحل ، با پیراهن حلقه ایه نخی که تا ساق پام میرسید و ساوالان کنارم تاخت میزد و یال هاش تو باد میرقصیدن.....
نمیدونم چی شده بود. خستگی بود ، دلتنگی بود، فصل بود یا چی. یه غمی تو دلم جوونه زده بود و رها نمیکرد. هر کاری میکردم ریشه دارتر میشد که سبک تر نمیشد...
تو سوز باد ساحل و گرمای دویدن غرق بودم. هر پایی که رو ساحل میکوبیدم حس میکردم یه چیزی ازم می‌ریخت و جدا میشد. هر بادی که می‌پیچید تو وحشی موهام یه چیز انگار از من میکَند، هر لحظه سبک تر میشدم. شده بودم قاصدک تو باد.

خیلی دور شدم، رسیدم ته رودخونه که میرسید به دریا، غاز ها داشتن همتراز موجها پرواز میکردن، صدای هو هو شون تو باد می پیچید. یه لحظه حس کردم گم شدم تو صدا ها و ازدحامشون. انگار یکی شدم، از خودشون. میچرخیدن دورم و رو زمین نبودم انگار...

تو شوریدگی خودم مست بودم که صدای عَبِد منو بیرون کشید.
کجایی تو، دلم کَنده شد!!
...........
از دیشب که دیروقت رسیدیم دل دل میکردم صبح شه، برم تو باغ. ساوالان و رها کنم و کنار هم ساحل و رد بندازیم.
ولی خوابیدن تو اتاق زیر شیروونی جوری آرومم کرد، که تا ۲ ی امروز بیهوش بودم.
وقتی رسیدیم همه جا تاریک بود. و از طبقه بالا یه کور نور، سوسو میزد. اتاق گرم بود و دو تا ظرف مسی کنار شومینه بود.
سلیمه کارشو خوب بلد بود.خیلی خوب.
پا رو پله های چوبی که گذاشتم یه آن صداش تو گوشم پیچید:
اره خانم جان، چشم!! بالا ره برای شما آماده میکنم. مث بچگی های اقا، همیشه تا زنگ میزد میگفت سَلی من دارم میاما، تختم گرم و نرم باشه که میرسم خستگی دوری در کنم...قوربون خدا برم میگن خدا در و تخته برا هم جور میکنه ها، حرفه شما و حرف خود آقا..........
.................
۲. فردای رهایی

حسن آقا قربانِ این برم
قد داشت رعنا
بخدای احد و واحد که.
تو محل میرفت می آمد دله آدم برای این میرفت.
آی قشنگ بودااااا، آی قشنگ بود.
* قشنگ تر از اقا؟
وای لیدا خانَم
من هزار بار گفتم آقا زاکه منه، غمه اینه خوردم به اینجا رسیده، ازون سال که آب ایتا زای آورد و منو حسن آقا اینه خاک کردیم تا سالها همون سنگ قبر، عزیز من و حسن اقای بود تااا اینکه خانم بار گرفت و خدا آقا رو به ما داد.
خانم عین ۸ ماه اینجا بود.من چیچینی مَنِسان اینه دور زدم.
ماه آخر ولی رفت رشت
گفت آنجا بیمارستان داره زای سالم دنیا بیاد. من امدن زاکه منه ندیدم ولی شیره جانه من بوده،
اره فیدای توبشم.
آقا نور چشمان منو حسن اقایه.
جان منه و جانِ حسن آقا.
چند سالی که نبود حسن آقا کمر خم کرد...
ولی شما که آمدی بال در بال آقا
حسن آقا کمر صاف کرد، دله این جوان شد
چشمانِ این سو گرفت
بخدای محمد که.....
*آخی، عزیزم. سلیمه من زیاد تعریف تو از عبد شنیدم، اینارو میگم که نطقت وا شه بشینی برام حرف برنی، من عاشق این کلمه هایی ام که می‌بافی به هم و تن من می‌کنی.
اون روز عصر وقتی دیدم با پتو و دمپایی تو سرما موندی دم در ویلا، که پا لخت نیام رو سنگ ریزه های حیات بخودم گفتم این زن یه مادر تمامه...دلم گرم شد، سرمای تنم ریخت.
اخه میدانی چیه خانَم، من داشتم جور طبقه قلیه را هم میزدم که دیدم ایتا دختر توی باد پاییزِ ساحل دو میکنه تو غازها. دله من ریخت. دقیق که نگاه کردم دیدم وای خاکه میسر شمایی و ساوالان پشت شما. دله من ریخت حقیقت.

خدا بیامرز مادر حسن آقا همیشه میگفت
غاز ها که برسن، زمستان سبک تر عبور میکنه، نه که از غریب محل میان، زمستان هوای اینارو داره. خدا بیامرز خیلی چی دان بود، میگفت هر وقت دیدی یکی ایستاده ساحل کنار غاز ها ، یا دو کرد با اونها بدان دله این سنگینه، خیلی هم سنگینه. میدوئه با اینها که بلکه پر بکشه بره.....
من آن روز ترسیدم خانم
ترسیدم پر بکشی بری، غاز ها تورا ببرن
میدانی خانم، مردم دیدن غازها دوره کردن آدمیزاد و با خودشان بردن.....

+ دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ در ساعت 20:44 lida |

دارک ترین نقطه زندگی به نظر اونجایی میاد که

نصفه شب از گرگرفتگی شدید یک ساعت قبل پریودی در حالیکه ملت از کف دستات و پاهات سطل سطل ذغال داغ جمع میکنن و تو حس میکنی الانکه سلول به سلول بدنت از هم گسیخته شه و بِدَنِت لاف زن که مثل روز اول مثل پنبه از هم بشکافتت، عزیز بزرگوار از ۱۸ هزااااااااااار کیلومتر اونورتر و اون سر دنیا تر بیاد بگه

چرا فلان ویدیو هایی که میفرستی همیشه از فلان سایده و تو در جا آرزو کنی ای کااااااااااااش، بالاخره یه تخم از ساحل تخم اژدهای، آخرین نقطه زمینی که بعدش به اقیانوس منجمد شمالی میرسه بالاخره به اژدها تبدیل و در یه حرکت ببلعدت و تموم شه همه این پریودیه دردناک و همه این حسایی که تو لانگ دیستنس گوه و خلا احساس داری به جون میکشی.......

پنجم دی ماه صفر چهار فکر کنم

+ جمعه ۵ دی ۱۴۰۴ در ساعت 2:59 lida |