<> lhatado | ۱۴۰۱/۱۱/۱ - ۱۴۰۱/۱۱/۳۰


سال گذشته یه همچین شبی خون گریه میکردم

مچاله شده بودم تو خودمو چشمای لرزونش قبل از اینکه برای همیشه بسته شه تصویر ثابت جلوی چشام شده بود

خنگ شده بودم لایعقل و فقط لشک میریختم

غم به تمام معنا تمااااام وجودم گرفته بود

برای بار اخر بغلش کردم و نفس عمیییییق کشیدم

عطرش تو تمااااام ریه ام پر شد

تو سلول سلول بدنم

بغلش کردم و پیچیدمش تو سفیدی

پیچیدمش تو سفیدی و برگشتم تو تختم و تا صبح اشک ریختم و غممو به جون خریدم

صبح فردا یه نامه نوشتم

از لحظه ای که وارد زندگیم شد تا لحظه ای که رفت

و به اسم تماااااام قوربون صدقه هایی که براش میرفتم امضاش کردم و برای همیشت سپردمش به خاک

و یه غم کوچیک و تا ابد با خودم بردم

سعدی به روزگاران مهری نشستهه بر دل

بیرون نمیتوان کرد

الا به روزگاران

یک سال گذر

#جانه مادر

+ یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۱ در ساعت 0:39 lida |

میدونی چیه "" عبد!؟

یه وقتایی حس میکنم زمان ایستاده

نه جلو میره نه عقب، همینجور عقربه اش گیر کرده و موتورش هرچی زور میزنه یه حرکتی بزنه جز یه لرزش ریز کار خاصی ازش بر نمیاد ولی صدا تیک تیکش از پس همون لرزه ها شنیده میشه

یه وقتایی هایی هم اصن دلم میخواد وایسه

صاف بی هیییچ حرکتی

یه وقتایی هم دلم میخواد بشینم رو تختم زار بزنم

زاااار ها زااااار

یه وقتایی دلم میخواد پرت شم مثلا تو دوره کارشناسیم

یه وقتایی دلم میخواد برسم به روز آخری که بابلسر بودم و آپارتمان مو تحویل میدادم

یه وقتایی پرت میشم تو خونه قدیمیه قیصر اینا

همون خونه کاهگلیه تا چینه آبیه کنار رودخونه، بعد خس میکنم عزیز دوردونه قیصر و محمدم و بعد کلی برو و بیا و.... دراز کش کف ایوون چوبی، طاق باز حتی

یه وقتایی هم دلو میخواد برم دبلمانات دنبال اسب های محمد

یه وقتایی دلم میخواد برم غازیان و دنبال فک فامیل اختر بچرخم

.....

به تاریخ ۲۰ بهمن هزار و چهارصد یکی که برف بارید و صلح جووونه زد

+ پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱ در ساعت 13:11 lida |

_ اجااازه
اینکه داره بارون ریز ریز و خاکه خاکه میزنه و
کوه های پشت پنجره کم کم دارن از زیر ابر ها و مه در میان
و من با یه لیوان شیر چایی داغ نشستم لبه ی تخت، پشت پنجره ی باز و سرما ریز ریز رو تن گرمم میرقصه و آهنگی که خرس گریزلی برام فرستاده رو گوش میدم و کیفورم
طبیعیه عایا؟

+ جااااانم، میخوام همشونو

این پک و کامل میخوام، بی کم و کاست....

.

.

بخشی از رمان تازه شروع شده ی «وقتی آسمان سرخ میشد»

وقتی آسمان سرخ میشد یه مجموعه داستان کوتاه ست، که خمیر مایه اصلی اش برگرفته از اتفاقات و احساسات زندگیه روزمره ست

مثل همین باران سر صبح و پلی شدن موسیقی سوشی بطور همزمان....

+ چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۱ در ساعت 13:43 lida |

آقا جون خدا بیامرز میگفت

زا: هر سگه ره چوب ویگیری چوب کم آیه

حالا قصه اینکه

شما که وجود نداری یه کامنت با نام و نشون بزاری

«هم عو عو سگان شما نیز بگذرد»

وسلام

+ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۱ در ساعت 0:21 lida |

نشسته بودم رو صندلی های فرفوژه ایووون عزیز جون

بخاری چای زنجبیل تو سرمای صبح، زیر نور افتاب دیدنی بود

قلم مو رو زدی تو رنگ و گفتی،

_گیه گل، میدونی یاد چی افتادم؟

*میز صندلی قدیمیه تو ویلای انزلی؟

_دمت گرم، عاره، خاطره همون الان جلو جشمم پلی میشد

* مهری خانم فوضوله یادته؟ جلوشو نگرفته بودیم فرداش با میز صندلی هاش کف حیاط بود برا رنگ ها

-عااااره بابا، ازون سلیطه مهربونا بود

*دع خیلی🤣🤣🤣

#عبد

#گیله گل ابتهاج

+ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱ در ساعت 18:37 lida |