<> lhatado | ۱۴۰۱/۰۸/۱ - ۱۴۰۱/۰۸/۳۰


برای این روزها

این روزهایی که این چند سال انتظارشو میکشیدم

انتظار میکشیدم یه روز استفا بدم و پاییز بشه و لاهیجان و کوچه پس کوچه هاشو شخم بزنم

انتظار میکشیدم ژینکوئه خیابون پرستارِ قبل خونه آرمان اینا برگاش زرد شه، باد بزنه فرش شه زیر پاش برم عکاسی کنم

انتظار میکشیدم پاییز و با همه دلبری های رنگ رنگش یکجا سر بکشم

با خودم میگفتم 25مهر امسال کنار هم میزنیم میکوبیم تا خود صبح

کجا؟

سورگل

اینجور و اونجور

همچین و همچون

انتظار میکشیدم سفر ها یکی بعد دیگری شروع بشه تا عید

قرار بود 25شهریور تا 25مهر یک ماه تولدی سفر باشم

اونم چه سفری

قرار بود امیر و عزیز جون برن زیر چاپ

و تابلو ها برن تو گالری برا فروش

ولی چی شد؟

حالا پاییز شده

من استعفا دادم

وقتم ازاده ولی

انقدری که امید ارزو رنگ میبازه برگ درختا نمیبازن

اونقدری که آدم می افته زمین، برگ از درخت نمی افته

اونقدری که مو به سر سپید میشه، قله از، برف سپید نمیشه

نه دل و دماغی هست

نه انرژی ای

امیر علی چمدون بسته نصفه و نیمه بین راهِ خشکی و اسمون روی اب

عزیز جون منتظر زیر دختر خرمالو

تابلوها تغییر هویت دادن و رنگ قیچی و خون و زلفای تو باد گرفتن بخودشون

کارگاه سفال پویان هم موند تو خاطره ها

این لیدایی که جلو رومه رو واقعا نمیشناسم

هزاری با اون لیدای سرخوش و مست و پر انرژیه جنگجوییی که عاشق این بود که رو تپه و قله و هر جای مرتفعی وایسه و شهر زیر پاشو ببینه فرق داره انگار

سری هزاااار تومن فرق داره انگار

بزرگ تر

پر تر

خشمگین تر و البته غمگین تر....

مینویسم که یادم بمونه از این روزا

از روزایی که هزار تا برنامه و ارزو امید شد بجا اینکه سبز سه و جون بگیره زرد شد و برگ شد و افتاد

روزگار عجیبیه

ملتهب و آبستن

آبستن هزار ها اتفاق

و این قصه سر دراز دارد

به تاریخ

بیست و شش آبان، سومین روز از اعتصابات سراسری

امروز یادم میمونه که به عینه دیدم تماااااام مغازه های شهر بسته بود...

+ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 22:13 lida |

بی تاب پنجره بودم پنجره ایکه انگار رو به دنیای دیگه وا میشد برام، یجور نامحسوشی، باید امارشو در می اوردم

برا جذاب بود حس نارنیا داشت

یه حس کنجکاوی، شیرین

+ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 15:33 lida |

شیشه لوبیا سفید، لوبیا چیتی، چای ترش، به لیمو، اویشن، نخود، لوبیا قرمز، لپه، سویا و ذرت....

دونه دونه پشت هم چیده میشدن تو گنجه، همه یکدست و یک شکل، استوانه های بلند و درب های بنفش

هر از گاهی از رو چارپایه ای که روش نشسته بود جابجا میشد و پاهاشو دراز میکرد و یه نفسی تازه میکرد انگاری که دچار خشکی مفصل و درد زانو باشه، بعد دوباره کمر صاف میکرد و مینشست و دونه دونه شیشه ها رو پر میکرد

علی رغم اینکه محتویات شیشه ها کاملا هویدا بود، با وسواس و نظم خاصی روی همشون برچسب میزد و اسم هاشونو مینوشت

رسم خوش زندگی بود که تو اون لحظه به من هدیه شده بود و باید اعتراف کنم که از دیدنش واقعا لذت میبردم

لذت میبردم که شاهد جریان زندگی بودم

زندگی ای که انگار یجایی به دست فراموشی سپرده شده بود

زندگی ای که سالها پیش همشونو به جای شیشه های همقد تو زیپ کد های قد کف دست ریخته بودم و کف چمدونِ سبز رنگ چیده بودمشون و از روی آبها ردشون کرده بودم و پنج هزار کیلومتر اونورتر توی کشوی سفید طوسیه آشپزخونه ی نما چوبی ای که پنجره اش رو به یه پارک جنگلی پر از درختای افرا بود خالی کرده بودم.... زندگی ای که هر بار اون کشو رو بیرون میکشیدم برام رنگ و بوی دستاشو میگرفت و هر بار که کشو رو به سمت جنگل هُل میدادم و میبستم بوی افرا ها و میوه های رقصانشون تو باد

هوووووف....

اره سهراب تو راست میگفتی، زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد، بیخود نبود که تموم لحظه های نوجونیمو با تو گذروندم،

همینجور زمزمه کنان و غر غر کنان با خودم و سهراب، عزیز و شیشه هاش و تنها گذاشتم و لیوان به لیمو بدست رفتم سمت پنجره، پنجره ای که این روزا حکم یه دریچه رو برام داره، یه دریچه رو به دنیای رنگیه زندگی...شاید چشم روشنی بعد از مدتها اومدنم حتی!

پشت پنجره اتاق خوابش بود با یه تیشرت آستین سه ربع مشکی و یقه باز و قایقی شکل

سرگرمه جوجه یا کریم هایی بود که تو گلدون پشت پنجره اش جا خوش کرده بودن

باید بگم که از بَر شدمش

هر روز یه تایمی و به اینا اختصاص میده و بعد میره سراغ باقیه گلدون ها و اب دادنشون

هنوز هم بعد این همه زمان و تکرارِ این مکرراتِ غیر تکراری هیچ چیز برام عادی نشده، و هنوز هم فکر میکنم پشت این پنجره رویایی بیش نیست، و من همچنان درگیر جت لگی روز اول هستم و این تصاویر ماحصل همون گیجی ها و داستان های کوتاه و درهمیه که تو پرواز خوندم ولی، گویا زندگیه پشت پنجره واقعیت بود و من به راستی از پشت این دریچه مدهوش و مست زندگی شده بودم، مدهوش و مست از دلبرکی که موهای عسلی رنگش ریخته بود جلوی صورتش و برق افتاب زیبایی شو چند صد برابر کرده بود

به هیچ وجه حاضر نبودم اون لحظه ها تموم شه و راضی به تکرار هزار باره بودم

بعد این همه مدت هنوز نتونسته بودم بفهمم کیه و اونجا چیکار میکنه،

دخترک زهرا خانم و بارها دم در بلوکشون دیدم، صحبت کرده بودیم حتی

این نبود

از طرفی اونجور که نسا میگفت دختر زهرا خانم شاغل بود و هر روز تایم زیادی و بیرون وسر کار، ولی کسی که من میدیدم همش خونه بود.

هم دلم میخواست بدونم کیه هم نه

هم دلم میخواست از نزدیک ببینمش هم نه

دلم کیفور همین لحظه ها و آرامشش بود

همین صبح بیدار شدن هاش و پرده اتاق هارو کشیدن هاش

همین جلوی پنجره ایستادنش و دستاشو یوگا طور بالا اوردنشو نفس های عمیق کشیدنش، همین به یاکریم ها سر زدن و به گل ها اب دادنش، همین اشپزی کرد ها و رو کانتر نشستن و غذا خوردنش، همین جلوی پنحره ایستادن و موهاشو گوجه کردنش، همین خرامان قدم برداشتن، پیانو زدن ها، همین غروب شدن و دوباره پرده های پنجره کشیدنش،

من هر روز شاهد زندگی بودم

یه جریان، یه سیر، یه نمل، سکانس

بی نظیر و بی بدیل

#ادامه داره

+ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 10:50 lida |

عزیز جون همیشه میگفت

امان از دل بیتاب

امااان از چشم انتظاری

امااااان و هیهاااات از دل بیقرار ناماندگار

+ دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 23:0 lida |

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

من اگه لحظه پایانی انسان بودم

خاطرات تو منو زنده نگه داشته هنوز

وسط بی تو ترین نقطه زندان بودم

که بیاد تن گرم تو تنم داغ شد

یه پناهنده ترسیده تنهام

اما

پشت مرز تن تو تا به ابد میمونم

منو از این غم جاودانه آزاد کن

با لبات فاتحه هر غمی و میخونم

من به آرامش وحشی چشمات مدیونم

اگه فردایی باشه با تو میسازم

برد من وقتیه که به تو میبازم

.

.

.

#شاهین_نجفی

این روزا هزاران بار گوش میدمش

عاشقانه تر ازین انگار نیست

برد من وقتیکه به تو میبازم.....

+ یکشنبه ۸ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 18:29 lida |

یه پناهنده ترسیده تنهام

اما

پشت مرز تن تو تا به ابد میمونم.......

+ یکشنبه ۸ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 18:19 lida |