<> lhatado | ۱۴۰۴/۰۷/۱ - ۱۴۰۴/۰۷/۳۰


۳۹ سال و ۳ روز

نشسته بودم انتهای باغ رو به دریاچه فصلی ای که دست بر قضا همیشه آب داشت، صدای یه کلاغ از اونور دریاچه و نزدیک کوه میومد یه بلبل ریزه هم بالاسری نشسته بود رو درخت سرو هر از گاهی یه دو بیتی میخوند

برگا هنوز سبز بودنا ولی بوی پاییز میومد

پاییز سردی فکر نکنم پیش و رومون باشه،

بگی نگی گرم خم هست حتی، مثل پاییز دو سال پیش ..

از کف دستام هنوز گرما میزنه بیرون

یه مدته حس میکنم هر چی تو دستم میگیرم میوفته

نمیدونم جدی بگیرمش یا نه

چند باری خواستم از بیژن بپرسم ولی حواسم نشد

آخيش یه باد زد ابرا رفتن کنار نور خورشید افتاد روم

قشنگه

ظهر پاییزه آخر مهر ماهی و آفتاب لاجون و رقص سایه ها و نور برگ ها و صدای برگ های صنوبر و سوسو دریاچه نقره ای

حالا چه لطیف شدم من

حوصله هیچ چیزم نیست

نه حرف زدن

نه بیرون رفتن

نه خوابیدن

نه غذا خوردن

دلم فقط میخواد تنها باشم

سکوت.ولی مگه میشه

دو روز دیگه عبد کارگاهش و منتقل میکنه کنار دریاچه

امیرعلی ذوق آوردن لونه چیتا رو داره

پاییز به دلبری ترین حالت ممکن رسیده

بزور هم که شده بوجدت میاره که برگردی به زندگی

و من این وسط یه قُلُپ استراحت میخوام

همین

شاید چون خیلیییی تا قالب مامانیم رفتم و مراقب همه چیز و همه کس بودم

به اِند آف انرزی رسیدم

.......

مامان، مااااااماااااان، بیا، چیتا اونجا جیش کرد

صدای عبد میومد که میگفت، امیرعلی مامان داره استراحت میکنه نباید صداش کنیم اذیت میشه،

پس چرا من خوابم میگه امیر مامان بلند شو زیاد خوابیدی

خب شاید مامان زیاد خوابیده

آخه چیتا فقط حرف مامان و گوش میکنه

نه نه امیر بابا، ببین الان قراره خاله شهلا بیاد و کلی بازی جدید برات بیاره به نظرم بهتره مامان استراحت کنه ما بریم کنار دریاچه میز بچینیم و منتظر خاله باشیم

نه نهههههههه، چیتا هنوز لونه اش کامل نشده عبد، بریم اونجا چیتا تنها میشه

اشکال نداره، چیتا هم می‌بریم میزاریم کنار لوسیفر بازی کنه

مگه لوسیفر اومده

اره دیشب ساسان آورد

حالا بدو بیا رو دوشم که بریم

عبد میشه من کرم های تو هیزم هارو جمع کنم؟

اگه نمیریزی تو شیشه و نمیزاریشون رو پنجره جلوی آفتاب آره میشه

عبد میزاری من برا خاله شهلا گل آبی بچینم گفتی نباید بچینیم؟

خاله شهلا رو خیلی دوست داری؟

اره

باشه بهت اجازه میده بدا کسی که دوسش داری بچینی ولی فقط یدونه

عبد میزاری....

صداهاشون داشت محو میشد

دیگه به زور میشنیدم

نصفشو حدس میزدم

تو دلم میگفتم ووش عبد تو خیلی مردی

دمت گرم پسر

نجاتم دادی

باد زد و یه سوز ریز پیچید تو تنم

یه رُقه آفتاب هم افتا. رو دلم همونجا که دکمه ام باز بود

جوری با شدت تابید که حس کردم اون یه تیکه داره از گرما ذوب میشه

یه اینور اونور شدم و چشامو باز کردم

باغ هنوز تو اوج زیبایی خودش بود

باد میزد

بوی پاییز میومد

دریاچه نقره ای جلوم بود

و صدای برگای تبریزی می‌پیچید تو فضا

تکیه دادم به کنده درختی که زیرش دراز کشیده بودم

روسریم از زیرم برداشتم و انداختمش رو کنده و دوباره نشستم رو زمین

یه خنکی ریز از لای پاهام کشید تو تنم لرزم شد

دوباره باد زد و اینبار محکم تر جوری که موهام تو هوا میچرخید

نمیتونستم دستمو بزنم رو دکمه استپ

فقط کافی بود با دخترک کولی درونم چند دقیقه ای تو طبیعت رها باشم.....

دوشنبه ۲۸ مهر ماه ۱۴۰۴، لاهیجان، باغ محبوب من

+ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 13:36 lida |

دهم مهر صفر چهار

بارون به زیبا ترین حالت خودش داره عاشقی میکنه

یکسره، ریز و درشت و تند و یکدست،

ساحل به زیباترین حال خودش رسیده و

نیزار ها سر مست از آب زیاد سبز سبز شدن

بعد از مدت ها، چتر بدست اومدم رو تراس و دل دادم به بارون و نیزار و دریاش

غرق تو موج های بزرگ و بزدگتر شدم

غره شد بخودش

صدای غرشش بلندتر شد انگار

اصلا میدونی چیه؟ جادو داره انگار

شنزار، نیزار دریا، صدای بارون صدای موج های سنگین صدای آب

با خودم فکر کردم چه روز سختیه امروز برات

میدونم علی رغم همه قوی بودن هات اون پشت یه " ع " نشسته که سرشار از احساسه، که خوب یاد گرفته محکم باشه، پناه باشه، حامی باشه، بپذیره و کنار بیاد

یه موج بلند چاهار متری منو از عین میکنه بیرون

یوقتایی میرم تو قالب سهراب و حس میکنم پشت این دریا واقعا یه شهر دیگه ست، که واقعا هم هست

یه شهر نو

سرشار از زندگی و هیجان های جدید

........

امروز برات سخت میگذره ولی

متفاوت از همه سختی ها

متفاوت از همه تلخی ها

با همه مردم داری ها، حامی بودن ها

امروز سخت خواهد بود برات

به یاد ع و پدرش

۳۸ سال و ۱۱ ماه و ۱۵ روز

اتاقک رو به دریای پرسنل

دنسه هتل گیلاریا

+ چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 11:4 lida |

38 سال، ۱۱ ماه و ۱۱ روز

به عین دیدم مردم

حوصله نفس کشیدن نیست

خواستم بی تفاوت رد شم

زنگ بزنم بگم خستمممممم تنهام بزارین

ولی دو تا قطره چکیده و نفس کشیدم گفتم

خیلی زشته ببازی، بازی و ادامه دادم و پیروز شدم

شب از نو اشک ریختم و از نو زنده شدم و رفتم برای راند بعدی مهمانداری

38 سال، ۱۱ ماه و ۱۱ روز

من شب مردم و سحرگاه برخاستم و به زندگی ادامه دادم

......

+ دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 1:42 lida |

پنجم مهر صفر چهار

همه چی آرومه

همه چی به ظاهر قشنگه حتی

هوای ملس پاییز

بارون

بودی درختی خزون خورده

لباس های رنگی

و هزار تا چیز امیدوار کننده رنگی رنگی دیگه

من نمیدونم چرا حوصله هیچی ندارم

حتی حوصله زندگی

حتی حوصله حرف زدم

حتی حوصله نفس کشیدن و دست به قلم شدن

دلم خوابیدن عمیق میخواد و هیچ کاری نکردن و هیچ کاری نکردن

والاع

حس میکنم باید برم تو لاک خواب زمستونی

همین

+ شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 10:13 lida |

دستاورد جدید پریودی

سکوت

سکوت محض

بی حوصلگی تام

پرخوری در حد بیرون زدن از چش و چال

هیچ کاری انجام ندادن و باز هم سکوت

حوصله گفتگو نداشتن

رخوتتتتتتتتت و باز هم رخوت

و همبستری با پتو و بالش و تخت

و تامام

به تاریخ دوم مهر صفر چهار، دُنسه هتل گیلاریا

و پریودی که به دقت ساعت جاری هست....

+ چهارشنبه ۲ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 12:45 lida |

این ویلاهای آخر لب دریا

منو همیشه یاد اون خاطره ده سال پیش میندازه

یادته عبد؟

بقول روستایی ها سگ بارون شروع شده بود و امون به صغیر کبیر نمیداد، عزیز جون میگفت جان زای نوا رفتن، دریا خو صاحبه نشناسه ایتو هوا، شمی لوتکه هم که بگیر نگیره....

دع تا مرز روس نخا بشند که خانم ، تا دهنه سره دع

برو زای، برو من هوای تورا دارم عقب عقب

حس میکنم رویا بوده عبد

واقعیت تداشته

+ سه شنبه ۱ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 10:16 lida |