<> lhatado | ۱۴۰۴/۰۸/۱ - ۱۴۰۴/۰۸/۳۰


داشتم تو کوچه های سنگفرش شده ی فلورانس قدم میزدم هوا تقریبا خنک رو به سرد بود و آسمون خاکستری،

برگ ریزن ریزی شروع شده بود و علی رغم اینکه دو ماه پاییز می‌گذشت خبری از پرنده های مهاجر نبود

قدم میزدم رو سنگ فرش ها و به این فکر میکردم حالا دیگه سال هاست که فلورانس شده ماوای من، شده شهر پپر خاطره خانواده کوچک من

الا تمام کودکی هاشو اینجا قد کشیدم و امیر علی اینجا به بلوغ رسید

عبد کارگاهش ثبت کرد و من بعد سالها نوشتن اولین کتابمو تو این شهر کوچیک رویایی چاپ کردم

و دقیقا الان بعد سالها آرامش دوباره خوی کولی گردیم اومده سراغم و راحتم نمیزاره

#سنقری ک عاشق شد و کوچ کرد

+ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 12:44 lida |

روزایی که امیر و میزارم کافه مامان و به باغ پناه میارم حس میکنم جز عمرم حساب نمیشه

حس میکنم خدا با دو تا دستش یه شکاف لای ابرا وا میکنه و در شمایل وحی منزل به من میگه ببین امروز مال تو، برو باغ، امروز جز عمرت نیست من حواسم بهت هست

خدا شاهده که همینه، دقیقا همین حس و دادم...

امروز رها کردم خودمو نشستم

چرخیدم، لم دادم، دراز کشیدم، خوابیدم،

آروم آروم تو دالون های مگنولیا و شمشاد نعنایی ها قدم زدم

از زیر شاهراه علی رد شدم

دریاچه رو ماچ ماچی کردم

تا دم کارگاه عبد و دریاچه رفتم، صدا زمزمه های عبد و شنیدم

" روا مدار خدایا که در حریم وصال، رقیب محرم و حرمان سهم من باشد""

داشت عاشقی میکرد برا خودش، یه حال خوبی داشت که دلم خواست،

یه دود نازک از دودکش کارگاه بلند شده بود، این رویای هر دومون بود، هر دومون دوست داشتیم تون کارگاه و انتهای باغ کنار دریاچه داشته باشیم، سخت بود داشتنش ولی هر بار که مرورش میکردیم دلمون سوسو میزد

و الان اجابت شده بود

عبد و رویای برآورد شده مونو ماچ ناجی کردم و رفتم پلاک ۱۲، از کنارشون که رد میشدم حس غرور و آرامش و نمیدونم همه چی با هم داشتم

چنارها

نگم از چنارا لعنتی ها چرا باید اینقدر قشنگ باشین

داشتم از انتهای باغ میومدم پلاک ۱۷ که سلیقه رو دیدم

چیتا دوروبرش میچرخید

خانم خیلی یا من دوست شده، دیگه امیر هم نباشه گاز نمیگیره، به رحیم گفتم فیلی بچه هارو بیاره بزنه به دماغ و دهن چیتا که آشنا شه براش، بیمیرم برای زارا، بچه ی من دو هفته درد گاز چیتارو داشت،

- بگردم الاهی ازون پماد داده بودم زده بودی بهش؟

دکتر نقدی گفته بود چیز خاصی نیست، اصلا من نمیدونم اینا چرا یهو وحشی میشن، میترسن اینجوری میشن، حالا به زهرا بگو من یه هدیه هیلی خوب براش خریدم شب بیاید خونمون بهش بدم

سلیمه، آی سلیمه، بیه تی تیلیفن زنگ خوره

خاب دع خانم، من بشم

برو عزیز ، به رحیم بگو بیشتر مراقب خودش باشه، هوای عبد ام داشته باشه...

.....

سلیمه رو انتهای باغ رها کردم و رفتم کنار نهال های تازه، از آخرین باری که بهشون سر زده بودم بگی نگی یه بیست سانتی قد کشیده بودن، بچه که بودم قیصر میگفت سلام و صلوات که بدی ، جان میگیره زای، خودش هم هر موقع که برنج هاش بقول خودش شکم مینداختن سر صبح بعد نماز میرفت و دست می‌کشید بهشون و سلام و صلوات میداد ...

......

هوا رو به سردی انداخته بود و خبری از رقه های آفتاب نبود، آسمون کبود و خاکستری بود و از سمت شرقی باغ صدای آره موتوری میومد، و یه بوی ریز پوست درخت های .......

+ پنجشنبه ۸ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 12:34 lida |

مث یه تیکه از ز یه فیلم میمونه

نشستم رو تراس رستوران

رویزون شنزار و نیزار و ساحل و دریای مه آلود و

صیاد ها و تور و تراکتور و وانت

ایستادن رو تراکتور و دارن با هم تور میکشن

چند نفر هم تو آب گوشه ساحل دارن مدیریت میکنن که طناب نور درست کشیده شه

هر از گاهی یه نسیم کوتاهی زده میشه و یه باریکه هایی از نور میاد وسط

میریزه رو دریا رو تراکتور رو صیادا رو وانت

تراکتور نارنجی تر وانت آبی تر صیادی سبز تر دریا آبی تر میشه

یه برش از ناصر تقوایی در حال پخشه قطعا

و من شاهد این منظره دلچسب....

دنسه هتل گیلاریا

۴ آبان چهارصد و چهار

+ یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 16:38 lida |

شهرام؟

آمدی جانه زای؟

نه خانم جان، شهرام هنوز برنگشته، با بچه ها و عبد رفتن بلوش بچینن، اونور زمین های امیدوار

خب خاستی بگی رودخانه یه دور بزنن ، سَلِ پشت بیشتر داره

، گفتم خانم جان، گفت اونجا هم میرن،

خا، ناهار حاضره؟

اره خانم جان تخم مرغه اینه اضافه کنم تمامه ، جا افتاد بیارم براتون؟

نه امروز خام با بچه ها بخورم، گشنا نیست منه، یه چای یه رنگ بیار با شیرینی شهرام جان

نمیشه خانم جان، چای یه رنگ برات خوب نیست، شیرینی که اصلا، قندت خیلی بالا رفته

زاررا، زارااا، بیه این خیلی منه چَکَن میزنه....

خب، راست میگه دیگه خانم جان، چکن چیه، زای غم تورو میخوره دیگه، من به لیمو و مویز میارم براتون تا بچه ها فارسن

.............

به دل نگیر، داییت هم عین مامانشه، هر چی براش خوب نیست و دو لپی و قایمکی میده بالا، خدا برداشت قشنگ هم غذا نمیخوره ...

قشنگ؟قشنگ دیگه چجوره؟

دو شب پیش برا این کوکو سیب زمینی درست کرده بودم، لیشه ماه تاج هم به شیر افتاده بود یه گوله ماست داده بود خونه، تازه برنج هم برا این پخته بودم، سر سفره دیدم ماست و کوکو و کته رو قاطی هم کرد و خورد، گفتم آخه حسن آقا این چه غذا خوردنه، خنده خنده تحویل من داد گفت مردانه خوراکه....

گلی داشت حرف میزد، تکیه داده بود به صندلی چوبی آشپزخونه و یه بالشت نازک ابری هم انداخته بود بین خودش و صندلی و عملا خودشو وا داده بود، میگفت رفته تو انبار کیسه برنج جابجا کنه کتفش گرفته، یه تشت مسی سه وجبی هم رو پاهاش بود و همینجور که داشت قصه غذا خوردن حسن آقا رو تعریف میکرد، مشت مشت پاچه باقاله از رو میز چوبی رنگ و رو رفته قدیمیبرمیداشت و پوست میگرفت.....

......

هر حسن آقایی که میگفت دلم یجوری میشد، نمیدونم چرا ولی پرت میشدم تو بچگیم، خیلی سعی کردم یادم بیاد حسن اقای روزای کودکیم چه شکلی بود هیچی یادم نیومد حز همون عکسی که با بمانی انداخته بود، همون قیافه دیلاق و ناهمگون و کچل بیست و چند سالگیش، ولی خاطره هام و مراوداتم باهاش هی پلی میشد، اسکناس ده تومنی که دم مغازه طبسی گذاشته بود کف دستم و کل مسیر خونه رو پشتک وارو زده بودم که اره حسن آقا بام پول داده، شب اول دنیا اومدن ماری، که نشسته بودیم کف پذیرایی چوبی شون و نشسته بودم با مُجی تمرین ریاضی مینوشتم، و همه روزایی که خونه گلی بودیم و سایه حسن آقا بود و لباساش و خودش نبود....

.....

چی شد تورو زای؟

حواست کجاست، خانم جان سه بار صدات زد

چی پشت پنجره و اون باغ هست که هر بار میای جادوی اینجا میشی و میخکوب؟

یدفعه باید برام تعریف کنی اینجوری نبه.

هیچی گلی، چیتا میخواد باشه اخه، ۴ تا دار و درخت دیگه، تو خودت که هر روز تو همین یه وجب باغ داری بالا پایین میکنی

خا، حق داری، من هزار بار میرم میام ولی مثل تو اینجور گیر نمیکم که زای....

........

گلی، گلی، کُر کویه گیر کرد، بگو بیه دع ما، می دیل بالا آمد که

آمدم خانم جان،

شهرام نمو زای؟

اع خانم جان، چیتا شده چ ا امروز اینقدر سوج شهرام و داری؟

می زای دیروز زمین بخورده، مارم دع، دله من تاب نداره که اینه ببینم آروم بگیرم دع

بسم الله، گفتم که خانم جان ، چیزی نشده، فقط ماشینش سابیده شده

خا فکر میکنی کمه؟ الاهی که به خیر ببی

............

+ شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 15:30 lida |

شهرام؟

آمدی جانه زای؟

نه خانم جان، شهرام هنوز برنگشته، با بچه و عبد رفتن بلوز بچینن، اونور زمین های امیدوار

خب خاستی بگی رودخانه ی دور بزنن ، سل پشت بیشتر داره

گفتم خانم جان، اونجا هم میرن

خا، ناهار حاضره؟

اره خانم جان تخم مرغه اینه اضافه کردم ، جا افتاد بیارم براتون؟

نه امروز خام با بچه هم بخورم، گشنا نیست منه، یه چای یرنگ بیار با شیرینی شهرام جان

نمیشه خانم جان، چای یه رنگ برات خوب نیست، شیرینی که اصلا قندت خیلی بالا رفته

زاررا، زارااا، بیه این خیلی منه چکن میزنه....

خب، راست میگه دیگه خانم جان، چکن چیه، زای غم تورو میخوره دیگه، من به لیمو و مویز میارم براتون تا بچه ها فارسن

.............

به دل نگیر، داییت هم عین مامانشه، هر چی براش خوب نیست و دو لپی و قایمکی میده بالا، خدا برداشت قشنگ هم غذا نمیخوره ...

قشنگ؟قشنگ دیگه چجوره؟

دو شب پیش برا این کوکو سیب زمینی درست کرده بودم، لیشه ماه تاج هم به شیر افتاده بود یه گوله ماست داده بود خونه، تازه برنج هم برا این پخته بودم، سر سفره دیدم ماست و کوکو و کته رو قاطی هم کرد و خورد، گفتم آخه حسن آقا این چه غذا خوردنه، خنده خنده تحویل من داد گفت مردانه خوراکه....

گلی دلشت حرف میزد

+ جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 19:28 lida |