>
|
|
||
|
|
روزایی که امیر و میزارم کافه مامان و به باغ پناه میارم حس میکنم جز عمرم حساب نمیشه حس میکنم خدا با دو تا دستش یه شکاف لای ابرا وا میکنه و در شمایل وحی منزل به من میگه ببین امروز مال تو، برو باغ، امروز جز عمرت نیست من حواسم بهت هست خدا شاهده که همینه، دقیقا همین حس و دادم... امروز رها کردم خودمو نشستم چرخیدم، لم دادم، دراز کشیدم، خوابیدم، آروم آروم تو دالون های مگنولیا و شمشاد نعنایی ها قدم زدم از زیر شاهراه علی رد شدم دریاچه رو ماچ ماچی کردم تا دم کارگاه عبد و دریاچه رفتم، صدا زمزمه های عبد و شنیدم " روا مدار خدایا که در حریم وصال، رقیب محرم و حرمان سهم من باشد"" داشت عاشقی میکرد برا خودش، یه حال خوبی داشت که دلم خواست، یه دود نازک از دودکش کارگاه بلند شده بود، این رویای هر دومون بود، هر دومون دوست داشتیم تون کارگاه و انتهای باغ کنار دریاچه داشته باشیم، سخت بود داشتنش ولی هر بار که مرورش میکردیم دلمون سوسو میزد و الان اجابت شده بود عبد و رویای برآورد شده مونو ماچ ناجی کردم و رفتم پلاک ۱۲، از کنارشون که رد میشدم حس غرور و آرامش و نمیدونم همه چی با هم داشتم چنارها نگم از چنارا لعنتی ها چرا باید اینقدر قشنگ باشین داشتم از انتهای باغ میومدم پلاک ۱۷ که سلیقه رو دیدم چیتا دوروبرش میچرخید خانم خیلی یا من دوست شده، دیگه امیر هم نباشه گاز نمیگیره، به رحیم گفتم فیلی بچه هارو بیاره بزنه به دماغ و دهن چیتا که آشنا شه براش، بیمیرم برای زارا، بچه ی من دو هفته درد گاز چیتارو داشت، - بگردم الاهی ازون پماد داده بودم زده بودی بهش؟ دکتر نقدی گفته بود چیز خاصی نیست، اصلا من نمیدونم اینا چرا یهو وحشی میشن، میترسن اینجوری میشن، حالا به زهرا بگو من یه هدیه هیلی خوب براش خریدم شب بیاید خونمون بهش بدم سلیمه، آی سلیمه، بیه تی تیلیفن زنگ خوره خاب دع خانم، من بشم برو عزیز ، به رحیم بگو بیشتر مراقب خودش باشه، هوای عبد ام داشته باشه... ..... سلیمه رو انتهای باغ رها کردم و رفتم کنار نهال های تازه، از آخرین باری که بهشون سر زده بودم بگی نگی یه بیست سانتی قد کشیده بودن، بچه که بودم قیصر میگفت سلام و صلوات که بدی ، جان میگیره زای، خودش هم هر موقع که برنج هاش بقول خودش شکم مینداختن سر صبح بعد نماز میرفت و دست میکشید بهشون و سلام و صلوات میداد ... ...... هوا رو به سردی انداخته بود و خبری از رقه های آفتاب نبود، آسمون کبود و خاکستری بود و از سمت شرقی باغ صدای آره موتوری میومد، و یه بوی ریز پوست درخت های .......
+
پنجشنبه ۸ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 12:34 lida
|
|
|