>
|
|
||
|
|
دیروز تو اوج کلافگی زنگ زدم به الف ح عزیزم تا اومدم بگم سلام جلدی گفت لیدا عزیزووم و سیل اشکی بود که بدلم روان شد دو هفته پر کار و پر فشار پشت سر گذاشته بودم، سپیده رو ندیده بودم، با شادی قدم نزده بودم با الف ح عزیزوم گپ نزده بودم.شده بودم انبااااار باروت.. به هر کرگدومشون ک زنگ زدم سر دومین کلمه پخی زدم زیر گریه و گفتم دلم براتون تنگ شده از کار کردن تو نحیطی که همه مشتی قرص میخورن که خشم و آسیب هایی که قرار به محیط بزنن و تو لبخند های فشاری اسنتراها مخفی کنن بیزار شده بودم دلم برا خودم و کامیونیتی خودم تنگ شده بود برا سکوت کویر ادم های امنش دلخوشی های کوچیک ماندگار برای رهایی دلتنگ بودم برای زمزمه های دوستانه نجواهای شبانه برای خودم دلتنگ بودم به تاریخ شنبه ۱۷ مرداد میدان بصیرت
+
شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ در ساعت 9:53 lida
|
|
|