<> lhatado


دیروز تو اوج کلافگی زنگ زدم به الف ح عزیزم

تا اومدم بگم سلام

جلدی گفت

لیدا عزیزووم

و سیل اشکی بود که بدلم روان شد

دو هفته پر کار و پر فشار پشت سر گذاشته بودم، سپیده رو ندیده بودم، با شادی قدم نزده بودم با الف ح عزیزوم گپ نزده بودم.شده بودم انبااااار باروت..

به هر کرگدومشون ک زنگ زدم سر دومین کلمه پخی زدم زیر گریه و گفتم دلم براتون تنگ شده

از کار کردن تو نحیطی که همه مشتی قرص میخورن که خشم و آسیب هایی که قرار به محیط بزنن و تو لبخند های فشاری اسنتراها مخفی کنن بیزار شده بودم

دلم برا خودم و کامیونیتی خودم تنگ شده بود

برا سکوت کویر

ادم های امنش

دلخوشی های کوچیک ماندگار

برای رهایی دلتنگ بودم

برای زمزمه های دوستانه

نجواهای شبانه

برای خودم دلتنگ بودم

به تاریخ شنبه ۱۷ مرداد

میدان بصیرت

+ شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ در ساعت 9:53 lida |

دو روز پیش تصادف کردم

تصادف بدی هم نبود

مهیب بود ولی.

جیغ میزدم مامان و صدای میکردم و اشک می‌ریختم

اینقد که عضله منقبض کردم همچنان کتفم مچاله ست

شبش تی تی ناز اومد

براشون تدارک دیده بودم

بستنی زعفرونی پرخامه قزوین که جفتشون دوست دارن و ...

ولی قد یه تو بغل گرفتن کنارشون بودم

مغزم تکون خورده بود

رسما بیهوش شدم،

صبح فرداشو با تپش قلب بیدار شدم

خواستم مرخصی رد کنم دیدم ۳ تا تور سنگین دارم

یه فاکتور عمیق دادم به کل هستی و زدم بیرون

تور اولم ۲ ساعته بود، توضح در مورد خاویار ایران و بازدید مجموعه ۸ هکتاری تاریخ سال هال های ۱۲۵۳ تا به امروز و جنگ روس و ایران و ....

با مهمان های هندی و ایرانی

صدام از ته چاه درمیومد

+ جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵ در ساعت 10:37 lida |

دوازدهم اردیبهشت چهارصد و پنج

من هنووووووز زندم

بعد از ۶۴ روز!

جنگ!

وقتی زدن یزد بودم

تصویر و صدای غرش هایپر سونیک ها هنوز یادمه

شبش کافه هنر یزد و دمنوش گل گاو زبون و هایپر سونیک که بالاسرمون شکل بالن شد هم یادمه

والیبال اخر شب هم یادمه

مسیر ۱۲ ساعته رو ۲۳ ساعت تو را بودن از ارس پدافند های نطنز هم یادمه

وورکشاپ های کودک و جنگ و عروسک های نمدی و نقاشی های بمب و موشک هاشونم یادمه

دلتنگی ها و خفگی ها هم همینطور

و الان بعد از ۶۰ و فلان روز دوری ناجوانمردانه قضاوت شدن هم یادم میمونه

+ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ در ساعت 16:21 lida |

تو الهتاب و رنج و درد مردم کشورم

روحم تو شمایل یه ساوالان وحشی تاخت میزنه به هرجا

و تو شمایل یه ماده گرگ وحشی رو بلندترین قله کوه می ایسته و زوزه رهایی میکشه

دلم به یجا بند نیست

پر از التهاب و خواهش و رهاییه

دیروز ایستاده بودم رو ارتفاع دو هزار متری روبروی سبلان (ساوالان)

پر شکوه و با غرور

دلم میخواست زانو بزنم وقد تمام این روز ها زار بزنم

زار دلتنگی و تو بند بودن......

ولی واقعا من چطور این همه رنج تحمل کردم؟

منیکه رها بودن انتخابم بوده

چی شده بود که خزیده بودم یه گوشه؟

.....

ساوالن داشت نگام میکرد

نشسته بودم روبروش

و خودم رو میدیدم که رو یال منتهی به قله داشتم راه میرفتم

رها

آزاد

زنده

........‌

ماسال، سویچاله،

۱۳ بهمن ۰۴

......

گیلاریا ۱۴ بهمن ۰۴

۲:۱۷

+ سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ در ساعت 14:21 lida |

۱. من رهام
تو ولی باش

لیدا؟
لیداااااااا
بیا، یخ میزنی
میشنیدما، ولی به هیچ جام نبود، یعنی هم میخواستم صدام کنه، هم بدوام و نشنوم که برم،
هرچی دورتر میشدم، صداشو محو تر میشنیدم
انگار هوهوی سرما بود که لابه‌لای باد های وحشی آخر آذر، تو صدای موج های دو سه متری میشکست و تهش زمزمه طور میرسید به من.
یه چیزی تو دلم مث صدای ساوالان شیهه می‌کشید.
من میدوییدم با پا های لخت رو شن های سرد و یخ زده ساحل ، با پیراهن حلقه ایه نخی که تا ساق پام میرسید و ساوالان کنارم تاخت میزد و یال هاش تو باد میرقصیدن.....
نمیدونم چی شده بود. خستگی بود ، دلتنگی بود، فصل بود یا چی. یه غمی تو دلم جوونه زده بود و رها نمیکرد. هر کاری میکردم ریشه دارتر میشد که سبک تر نمیشد...
تو سوز باد ساحل و گرمای دویدن غرق بودم. هر پایی که رو ساحل میکوبیدم حس میکردم یه چیزی ازم می‌ریخت و جدا میشد. هر بادی که می‌پیچید تو وحشی موهام یه چیز انگار از من میکَند، هر لحظه سبک تر میشدم. شده بودم قاصدک تو باد.

خیلی دور شدم، رسیدم ته رودخونه که میرسید به دریا، غاز ها داشتن همتراز موجها پرواز میکردن، صدای هو هو شون تو باد می پیچید. یه لحظه حس کردم گم شدم تو صدا ها و ازدحامشون. انگار یکی شدم، از خودشون. میچرخیدن دورم و رو زمین نبودم انگار...

تو شوریدگی خودم مست بودم که صدای عَبِد منو بیرون کشید.
کجایی تو، دلم کَنده شد!!
...........
از دیشب که دیروقت رسیدیم دل دل میکردم صبح شه، برم تو باغ. ساوالان و رها کنم و کنار هم ساحل و رد بندازیم.
ولی خوابیدن تو اتاق زیر شیروونی جوری آرومم کرد، که تا ۲ ی امروز بیهوش بودم.
وقتی رسیدیم همه جا تاریک بود. و از طبقه بالا یه کور نور، سوسو میزد. اتاق گرم بود و دو تا ظرف مسی کنار شومینه بود.
سلیمه کارشو خوب بلد بود.خیلی خوب.
پا رو پله های چوبی که گذاشتم یه آن صداش تو گوشم پیچید:
اره خانم جان، چشم!! بالا ره برای شما آماده میکنم. مث بچگی های اقا، همیشه تا زنگ میزد میگفت سَلی من دارم میاما، تختم گرم و نرم باشه که میرسم خستگی دوری در کنم...قوربون خدا برم میگن خدا در و تخته برا هم جور میکنه ها، حرفه شما و حرف خود آقا..........
.................
۲. فردای رهایی

حسن آقا قربانِ این برم
قد داشت رعنا
بخدای احد و واحد که.
تو محل میرفت می آمد دله آدم برای این میرفت.
آی قشنگ بودااااا، آی قشنگ بود.
* قشنگ تر از اقا؟
وای لیدا خانَم
من هزار بار گفتم آقا زاکه منه، غمه اینه خوردم به اینجا رسیده، ازون سال که آب ایتا زای آورد و منو حسن آقا اینه خاک کردیم تا سالها همون سنگ قبر، عزیز من و حسن اقای بود تااا اینکه خانم بار گرفت و خدا آقا رو به ما داد.
خانم عین ۸ ماه اینجا بود.من چیچینی مَنِسان اینه دور زدم.
ماه آخر ولی رفت رشت
گفت آنجا بیمارستان داره زای سالم دنیا بیاد. من امدن زاکه منه ندیدم ولی شیره جانه من بوده،
اره فیدای توبشم.
آقا نور چشمان منو حسن اقایه.
جان منه و جانِ حسن آقا.
چند سالی که نبود حسن آقا کمر خم کرد...
ولی شما که آمدی بال در بال آقا
حسن آقا کمر صاف کرد، دله این جوان شد
چشمانِ این سو گرفت
بخدای محمد که.....
*آخی، عزیزم. سلیمه من زیاد تعریف تو از عبد شنیدم، اینارو میگم که نطقت وا شه بشینی برام حرف برنی، من عاشق این کلمه هایی ام که می‌بافی به هم و تن من می‌کنی.
اون روز عصر وقتی دیدم با پتو و دمپایی تو سرما موندی دم در ویلا، که پا لخت نیام رو سنگ ریزه های حیات بخودم گفتم این زن یه مادر تمامه...دلم گرم شد، سرمای تنم ریخت.
اخه میدانی چیه خانَم، من داشتم جور طبقه قلیه را هم میزدم که دیدم ایتا دختر توی باد پاییزِ ساحل دو میکنه تو غازها. دله من ریخت. دقیق که نگاه کردم دیدم وای خاکه میسر شمایی و ساوالان پشت شما. دله من ریخت حقیقت.

خدا بیامرز مادر حسن آقا همیشه میگفت
غاز ها که برسن، زمستان سبک تر عبور میکنه، نه که از غریب محل میان، زمستان هوای اینارو داره. خدا بیامرز خیلی چی دان بود، میگفت هر وقت دیدی یکی ایستاده ساحل کنار غاز ها ، یا دو کرد با اونها بدان دله این سنگینه، خیلی هم سنگینه. میدوئه با اینها که بلکه پر بکشه بره.....
من آن روز ترسیدم خانم
ترسیدم پر بکشی بری، غاز ها تورا ببرن
میدانی خانم، مردم دیدن غازها دوره کردن آدمیزاد و با خودشان بردن.....

+ دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ در ساعت 20:44 lida |

دارک ترین نقطه زندگی به نظر اونجایی میاد که

نصفه شب از گرگرفتگی شدید یک ساعت قبل پریودی در حالیکه ملت از کف دستات و پاهات سطل سطل ذغال داغ جمع میکنن و تو حس میکنی الانکه سلول به سلول بدنت از هم گسیخته شه و بِدَنِت لاف زن که مثل روز اول مثل پنبه از هم بشکافتت، عزیز بزرگوار از ۱۸ هزااااااااااار کیلومتر اونورتر و اون سر دنیا تر بیاد بگه

چرا فلان ویدیو هایی که میفرستی همیشه از فلان سایده و تو در جا آرزو کنی ای کااااااااااااش، بالاخره یه تخم از ساحل تخم اژدهای، آخرین نقطه زمینی که بعدش به اقیانوس منجمد شمالی میرسه بالاخره به اژدها تبدیل و در یه حرکت ببلعدت و تموم شه همه این پریودیه دردناک و همه این حسایی که تو لانگ دیستنس گوه و خلا احساس داری به جون میکشی.......

پنجم دی ماه صفر چهار فکر کنم

+ جمعه ۵ دی ۱۴۰۴ در ساعت 2:59 lida |

دقیقا الان یعنی غروب هفت آذر ۱۴۰۴. ورودی سیاهکل از دیلمان، کنار ایستگاه توتکی و دیلمان، وقتی داشتیم آخرین تپه رو ، رو به پایین میومدیم، وقتی نگاهم افتاد به کوه های سمت چپ، یهو دلم برات تنگ شد

برای قامت مردونه ات

برای گوشه شونه ات که قدم دقیقا تا همونجا بهت میرسه

برای بغل محکم و نگاه قدرتمند و مهربانی همیشگیت.....

دلم برات تنگ شد....

فصل دوم

#سنقر ها عاشق میشوند

+ جمعه ۷ آذر ۱۴۰۴ در ساعت 18:38 lida |

داشتم تو کوچه های سنگفرش شده ی فلورانس قدم میزدم هوا تقریبا خنک رو به سرد بود و آسمون خاکستری،

برگ ریزن ریزی شروع شده بود و علی رغم اینکه دو ماه پاییز می‌گذشت خبری از پرنده های مهاجر نبود

قدم میزدم رو سنگ فرش ها و به این فکر میکردم حالا دیگه سال هاست که فلورانس شده ماوای من، شده شهر پپر خاطره خانواده کوچک من

الا تمام کودکی هاشو اینجا قد کشیدم و امیر علی اینجا به بلوغ رسید

عبد کارگاهش ثبت کرد و من بعد سالها نوشتن اولین کتابمو تو این شهر کوچیک رویایی چاپ کردم

و دقیقا الان بعد سالها آرامش دوباره خوی کولی گردیم اومده سراغم و راحتم نمیزاره

#سنقری ک عاشق شد و کوچ کرد

+ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 12:44 lida |

روزایی که امیر و میزارم کافه مامان و به باغ پناه میارم حس میکنم جز عمرم حساب نمیشه

حس میکنم خدا با دو تا دستش یه شکاف لای ابرا وا میکنه و در شمایل وحی منزل به من میگه ببین امروز مال تو، برو باغ، امروز جز عمرت نیست من حواسم بهت هست

خدا شاهده که همینه، دقیقا همین حس و دادم...

امروز رها کردم خودمو نشستم

چرخیدم، لم دادم، دراز کشیدم، خوابیدم،

آروم آروم تو دالون های مگنولیا و شمشاد نعنایی ها قدم زدم

از زیر شاهراه علی رد شدم

دریاچه رو ماچ ماچی کردم

تا دم کارگاه عبد و دریاچه رفتم، صدا زمزمه های عبد و شنیدم

" روا مدار خدایا که در حریم وصال، رقیب محرم و حرمان سهم من باشد""

داشت عاشقی میکرد برا خودش، یه حال خوبی داشت که دلم خواست،

یه دود نازک از دودکش کارگاه بلند شده بود، این رویای هر دومون بود، هر دومون دوست داشتیم تون کارگاه و انتهای باغ کنار دریاچه داشته باشیم، سخت بود داشتنش ولی هر بار که مرورش میکردیم دلمون سوسو میزد

و الان اجابت شده بود

عبد و رویای برآورد شده مونو ماچ ناجی کردم و رفتم پلاک ۱۲، از کنارشون که رد میشدم حس غرور و آرامش و نمیدونم همه چی با هم داشتم

چنارها

نگم از چنارا لعنتی ها چرا باید اینقدر قشنگ باشین

داشتم از انتهای باغ میومدم پلاک ۱۷ که سلیقه رو دیدم

چیتا دوروبرش میچرخید

خانم خیلی یا من دوست شده، دیگه امیر هم نباشه گاز نمیگیره، به رحیم گفتم فیلی بچه هارو بیاره بزنه به دماغ و دهن چیتا که آشنا شه براش، بیمیرم برای زارا، بچه ی من دو هفته درد گاز چیتارو داشت،

- بگردم الاهی ازون پماد داده بودم زده بودی بهش؟

دکتر نقدی گفته بود چیز خاصی نیست، اصلا من نمیدونم اینا چرا یهو وحشی میشن، میترسن اینجوری میشن، حالا به زهرا بگو من یه هدیه هیلی خوب براش خریدم شب بیاید خونمون بهش بدم

سلیمه، آی سلیمه، بیه تی تیلیفن زنگ خوره

خاب دع خانم، من بشم

برو عزیز ، به رحیم بگو بیشتر مراقب خودش باشه، هوای عبد ام داشته باشه...

.....

سلیمه رو انتهای باغ رها کردم و رفتم کنار نهال های تازه، از آخرین باری که بهشون سر زده بودم بگی نگی یه بیست سانتی قد کشیده بودن، بچه که بودم قیصر میگفت سلام و صلوات که بدی ، جان میگیره زای، خودش هم هر موقع که برنج هاش بقول خودش شکم مینداختن سر صبح بعد نماز میرفت و دست می‌کشید بهشون و سلام و صلوات میداد ...

......

هوا رو به سردی انداخته بود و خبری از رقه های آفتاب نبود، آسمون کبود و خاکستری بود و از سمت شرقی باغ صدای آره موتوری میومد، و یه بوی ریز پوست درخت های .......

+ پنجشنبه ۸ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 12:34 lida |

مث یه تیکه از ز یه فیلم میمونه

نشستم رو تراس رستوران

رویزون شنزار و نیزار و ساحل و دریای مه آلود و

صیاد ها و تور و تراکتور و وانت

ایستادن رو تراکتور و دارن با هم تور میکشن

چند نفر هم تو آب گوشه ساحل دارن مدیریت میکنن که طناب نور درست کشیده شه

هر از گاهی یه نسیم کوتاهی زده میشه و یه باریکه هایی از نور میاد وسط

میریزه رو دریا رو تراکتور رو صیادا رو وانت

تراکتور نارنجی تر وانت آبی تر صیادی سبز تر دریا آبی تر میشه

یه برش از ناصر تقوایی در حال پخشه قطعا

و من شاهد این منظره دلچسب....

دنسه هتل گیلاریا

۴ آبان چهارصد و چهار

+ یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 16:38 lida |

شهرام؟

آمدی جانه زای؟

نه خانم جان، شهرام هنوز برنگشته، با بچه ها و عبد رفتن بلوش بچینن، اونور زمین های امیدوار

خب خاستی بگی رودخانه یه دور بزنن ، سَلِ پشت بیشتر داره

، گفتم خانم جان، گفت اونجا هم میرن،

خا، ناهار حاضره؟

اره خانم جان تخم مرغه اینه اضافه کنم تمامه ، جا افتاد بیارم براتون؟

نه امروز خام با بچه ها بخورم، گشنا نیست منه، یه چای یه رنگ بیار با شیرینی شهرام جان

نمیشه خانم جان، چای یه رنگ برات خوب نیست، شیرینی که اصلا، قندت خیلی بالا رفته

زاررا، زارااا، بیه این خیلی منه چَکَن میزنه....

خب، راست میگه دیگه خانم جان، چکن چیه، زای غم تورو میخوره دیگه، من به لیمو و مویز میارم براتون تا بچه ها فارسن

.............

به دل نگیر، داییت هم عین مامانشه، هر چی براش خوب نیست و دو لپی و قایمکی میده بالا، خدا برداشت قشنگ هم غذا نمیخوره ...

قشنگ؟قشنگ دیگه چجوره؟

دو شب پیش برا این کوکو سیب زمینی درست کرده بودم، لیشه ماه تاج هم به شیر افتاده بود یه گوله ماست داده بود خونه، تازه برنج هم برا این پخته بودم، سر سفره دیدم ماست و کوکو و کته رو قاطی هم کرد و خورد، گفتم آخه حسن آقا این چه غذا خوردنه، خنده خنده تحویل من داد گفت مردانه خوراکه....

گلی داشت حرف میزد، تکیه داده بود به صندلی چوبی آشپزخونه و یه بالشت نازک ابری هم انداخته بود بین خودش و صندلی و عملا خودشو وا داده بود، میگفت رفته تو انبار کیسه برنج جابجا کنه کتفش گرفته، یه تشت مسی سه وجبی هم رو پاهاش بود و همینجور که داشت قصه غذا خوردن حسن آقا رو تعریف میکرد، مشت مشت پاچه باقاله از رو میز چوبی رنگ و رو رفته قدیمیبرمیداشت و پوست میگرفت.....

......

هر حسن آقایی که میگفت دلم یجوری میشد، نمیدونم چرا ولی پرت میشدم تو بچگیم، خیلی سعی کردم یادم بیاد حسن اقای روزای کودکیم چه شکلی بود هیچی یادم نیومد حز همون عکسی که با بمانی انداخته بود، همون قیافه دیلاق و ناهمگون و کچل بیست و چند سالگیش، ولی خاطره هام و مراوداتم باهاش هی پلی میشد، اسکناس ده تومنی که دم مغازه طبسی گذاشته بود کف دستم و کل مسیر خونه رو پشتک وارو زده بودم که اره حسن آقا بام پول داده، شب اول دنیا اومدن ماری، که نشسته بودیم کف پذیرایی چوبی شون و نشسته بودم با مُجی تمرین ریاضی مینوشتم، و همه روزایی که خونه گلی بودیم و سایه حسن آقا بود و لباساش و خودش نبود....

.....

چی شد تورو زای؟

حواست کجاست، خانم جان سه بار صدات زد

چی پشت پنجره و اون باغ هست که هر بار میای جادوی اینجا میشی و میخکوب؟

یدفعه باید برام تعریف کنی اینجوری نبه.

هیچی گلی، چیتا میخواد باشه اخه، ۴ تا دار و درخت دیگه، تو خودت که هر روز تو همین یه وجب باغ داری بالا پایین میکنی

خا، حق داری، من هزار بار میرم میام ولی مثل تو اینجور گیر نمیکم که زای....

........

گلی، گلی، کُر کویه گیر کرد، بگو بیه دع ما، می دیل بالا آمد که

آمدم خانم جان،

شهرام نمو زای؟

اع خانم جان، چیتا شده چ ا امروز اینقدر سوج شهرام و داری؟

می زای دیروز زمین بخورده، مارم دع، دله من تاب نداره که اینه ببینم آروم بگیرم دع

بسم الله، گفتم که خانم جان ، چیزی نشده، فقط ماشینش سابیده شده

خا فکر میکنی کمه؟ الاهی که به خیر ببی

............

+ شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 15:30 lida |

شهرام؟

آمدی جانه زای؟

نه خانم جان، شهرام هنوز برنگشته، با بچه و عبد رفتن بلوز بچینن، اونور زمین های امیدوار

خب خاستی بگی رودخانه ی دور بزنن ، سل پشت بیشتر داره

گفتم خانم جان، اونجا هم میرن

خا، ناهار حاضره؟

اره خانم جان تخم مرغه اینه اضافه کردم ، جا افتاد بیارم براتون؟

نه امروز خام با بچه هم بخورم، گشنا نیست منه، یه چای یرنگ بیار با شیرینی شهرام جان

نمیشه خانم جان، چای یه رنگ برات خوب نیست، شیرینی که اصلا قندت خیلی بالا رفته

زاررا، زارااا، بیه این خیلی منه چکن میزنه....

خب، راست میگه دیگه خانم جان، چکن چیه، زای غم تورو میخوره دیگه، من به لیمو و مویز میارم براتون تا بچه ها فارسن

.............

به دل نگیر، داییت هم عین مامانشه، هر چی براش خوب نیست و دو لپی و قایمکی میده بالا، خدا برداشت قشنگ هم غذا نمیخوره ...

قشنگ؟قشنگ دیگه چجوره؟

دو شب پیش برا این کوکو سیب زمینی درست کرده بودم، لیشه ماه تاج هم به شیر افتاده بود یه گوله ماست داده بود خونه، تازه برنج هم برا این پخته بودم، سر سفره دیدم ماست و کوکو و کته رو قاطی هم کرد و خورد، گفتم آخه حسن آقا این چه غذا خوردنه، خنده خنده تحویل من داد گفت مردانه خوراکه....

گلی دلشت حرف میزد

+ جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 19:28 lida |

۳۹ سال و ۳ روز

نشسته بودم انتهای باغ رو به دریاچه فصلی ای که دست بر قضا همیشه آب داشت، صدای یه کلاغ از اونور دریاچه و نزدیک کوه میومد یه بلبل ریزه هم بالاسری نشسته بود رو درخت سرو هر از گاهی یه دو بیتی میخوند

برگا هنوز سبز بودنا ولی بوی پاییز میومد

پاییز سردی فکر نکنم پیش و رومون باشه،

بگی نگی گرم خم هست حتی، مثل پاییز دو سال پیش ..

از کف دستام هنوز گرما میزنه بیرون

یه مدته حس میکنم هر چی تو دستم میگیرم میوفته

نمیدونم جدی بگیرمش یا نه

چند باری خواستم از بیژن بپرسم ولی حواسم نشد

آخيش یه باد زد ابرا رفتن کنار نور خورشید افتاد روم

قشنگه

ظهر پاییزه آخر مهر ماهی و آفتاب لاجون و رقص سایه ها و نور برگ ها و صدای برگ های صنوبر و سوسو دریاچه نقره ای

حالا چه لطیف شدم من

حوصله هیچ چیزم نیست

نه حرف زدن

نه بیرون رفتن

نه خوابیدن

نه غذا خوردن

دلم فقط میخواد تنها باشم

سکوت.ولی مگه میشه

دو روز دیگه عبد کارگاهش و منتقل میکنه کنار دریاچه

امیرعلی ذوق آوردن لونه چیتا رو داره

پاییز به دلبری ترین حالت ممکن رسیده

بزور هم که شده بوجدت میاره که برگردی به زندگی

و من این وسط یه قُلُپ استراحت میخوام

همین

شاید چون خیلیییی تا قالب مامانیم رفتم و مراقب همه چیز و همه کس بودم

به اِند آف انرزی رسیدم

.......

مامان، مااااااماااااان، بیا، چیتا اونجا جیش کرد

صدای عبد میومد که میگفت، امیرعلی مامان داره استراحت میکنه نباید صداش کنیم اذیت میشه،

پس چرا من خوابم میگه امیر مامان بلند شو زیاد خوابیدی

خب شاید مامان زیاد خوابیده

آخه چیتا فقط حرف مامان و گوش میکنه

نه نه امیر بابا، ببین الان قراره خاله شهلا بیاد و کلی بازی جدید برات بیاره به نظرم بهتره مامان استراحت کنه ما بریم کنار دریاچه میز بچینیم و منتظر خاله باشیم

نه نهههههههه، چیتا هنوز لونه اش کامل نشده عبد، بریم اونجا چیتا تنها میشه

اشکال نداره، چیتا هم می‌بریم میزاریم کنار لوسیفر بازی کنه

مگه لوسیفر اومده

اره دیشب ساسان آورد

حالا بدو بیا رو دوشم که بریم

عبد میشه من کرم های تو هیزم هارو جمع کنم؟

اگه نمیریزی تو شیشه و نمیزاریشون رو پنجره جلوی آفتاب آره میشه

عبد میزاری من برا خاله شهلا گل آبی بچینم گفتی نباید بچینیم؟

خاله شهلا رو خیلی دوست داری؟

اره

باشه بهت اجازه میده بدا کسی که دوسش داری بچینی ولی فقط یدونه

عبد میزاری....

صداهاشون داشت محو میشد

دیگه به زور میشنیدم

نصفشو حدس میزدم

تو دلم میگفتم ووش عبد تو خیلی مردی

دمت گرم پسر

نجاتم دادی

باد زد و یه سوز ریز پیچید تو تنم

یه رُقه آفتاب هم افتا. رو دلم همونجا که دکمه ام باز بود

جوری با شدت تابید که حس کردم اون یه تیکه داره از گرما ذوب میشه

یه اینور اونور شدم و چشامو باز کردم

باغ هنوز تو اوج زیبایی خودش بود

باد میزد

بوی پاییز میومد

دریاچه نقره ای جلوم بود

و صدای برگای تبریزی می‌پیچید تو فضا

تکیه دادم به کنده درختی که زیرش دراز کشیده بودم

روسریم از زیرم برداشتم و انداختمش رو کنده و دوباره نشستم رو زمین

یه خنکی ریز از لای پاهام کشید تو تنم لرزم شد

دوباره باد زد و اینبار محکم تر جوری که موهام تو هوا میچرخید

نمیتونستم دستمو بزنم رو دکمه استپ

فقط کافی بود با دخترک کولی درونم چند دقیقه ای تو طبیعت رها باشم.....

دوشنبه ۲۸ مهر ماه ۱۴۰۴، لاهیجان، باغ محبوب من

+ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 13:36 lida |

دهم مهر صفر چهار

بارون به زیبا ترین حالت خودش داره عاشقی میکنه

یکسره، ریز و درشت و تند و یکدست،

ساحل به زیباترین حال خودش رسیده و

نیزار ها سر مست از آب زیاد سبز سبز شدن

بعد از مدت ها، چتر بدست اومدم رو تراس و دل دادم به بارون و نیزار و دریاش

غرق تو موج های بزرگ و بزدگتر شدم

غره شد بخودش

صدای غرشش بلندتر شد انگار

اصلا میدونی چیه؟ جادو داره انگار

شنزار، نیزار دریا، صدای بارون صدای موج های سنگین صدای آب

با خودم فکر کردم چه روز سختیه امروز برات

میدونم علی رغم همه قوی بودن هات اون پشت یه " ع " نشسته که سرشار از احساسه، که خوب یاد گرفته محکم باشه، پناه باشه، حامی باشه، بپذیره و کنار بیاد

یه موج بلند چاهار متری منو از عین میکنه بیرون

یوقتایی میرم تو قالب سهراب و حس میکنم پشت این دریا واقعا یه شهر دیگه ست، که واقعا هم هست

یه شهر نو

سرشار از زندگی و هیجان های جدید

........

امروز برات سخت میگذره ولی

متفاوت از همه سختی ها

متفاوت از همه تلخی ها

با همه مردم داری ها، حامی بودن ها

امروز سخت خواهد بود برات

به یاد ع و پدرش

۳۸ سال و ۱۱ ماه و ۱۵ روز

اتاقک رو به دریای پرسنل

دنسه هتل گیلاریا

+ چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 11:4 lida |

38 سال، ۱۱ ماه و ۱۱ روز

به عین دیدم مردم

حوصله نفس کشیدن نیست

خواستم بی تفاوت رد شم

زنگ بزنم بگم خستمممممم تنهام بزارین

ولی دو تا قطره چکیده و نفس کشیدم گفتم

خیلی زشته ببازی، بازی و ادامه دادم و پیروز شدم

شب از نو اشک ریختم و از نو زنده شدم و رفتم برای راند بعدی مهمانداری

38 سال، ۱۱ ماه و ۱۱ روز

من شب مردم و سحرگاه برخاستم و به زندگی ادامه دادم

......

+ دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 1:42 lida |

پنجم مهر صفر چهار

همه چی آرومه

همه چی به ظاهر قشنگه حتی

هوای ملس پاییز

بارون

بودی درختی خزون خورده

لباس های رنگی

و هزار تا چیز امیدوار کننده رنگی رنگی دیگه

من نمیدونم چرا حوصله هیچی ندارم

حتی حوصله زندگی

حتی حوصله حرف زدم

حتی حوصله نفس کشیدن و دست به قلم شدن

دلم خوابیدن عمیق میخواد و هیچ کاری نکردن و هیچ کاری نکردن

والاع

حس میکنم باید برم تو لاک خواب زمستونی

همین

+ شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 10:13 lida |

دستاورد جدید پریودی

سکوت

سکوت محض

بی حوصلگی تام

پرخوری در حد بیرون زدن از چش و چال

هیچ کاری انجام ندادن و باز هم سکوت

حوصله گفتگو نداشتن

رخوتتتتتتتتت و باز هم رخوت

و همبستری با پتو و بالش و تخت

و تامام

به تاریخ دوم مهر صفر چهار، دُنسه هتل گیلاریا

و پریودی که به دقت ساعت جاری هست....

+ چهارشنبه ۲ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 12:45 lida |

این ویلاهای آخر لب دریا

منو همیشه یاد اون خاطره ده سال پیش میندازه

یادته عبد؟

بقول روستایی ها سگ بارون شروع شده بود و امون به صغیر کبیر نمیداد، عزیز جون میگفت جان زای نوا رفتن، دریا خو صاحبه نشناسه ایتو هوا، شمی لوتکه هم که بگیر نگیره....

دع تا مرز روس نخا بشند که خانم ، تا دهنه سره دع

برو زای، برو من هوای تورا دارم عقب عقب

حس میکنم رویا بوده عبد

واقعیت تداشته

+ سه شنبه ۱ مهر ۱۴۰۴ در ساعت 10:16 lida |

"""آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود""

و من دارم به این فکر میکنم

این جمله عمیق چه جایگاهی تو زندگی امروزمون داره

به تاریخ ۲۸ شهریور ۱۴۰۴

آخرین جمعه شهریور

لاهیجان مجتمع سفید

+ جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴ در ساعت 8:34 lida |

نشسته بود روبه روم و داشت میخوند

«« مــــــــــــا سرخوشان مست که دل از دست داده ایم..

سرمو از لای پتو کشیدم بیرون و نگاش کردم،

چیل کرده بود تو صندلی نرم و راحتش و زل زده بود به منظره دلخواه بیرون پنجره

خوب بودن حالش حالمو خوب میکرد، خوشحالم میکرد در واقع، دو تا جون بهم اضافه میکرد..

یه اینور اونوری شدمو خودمو سخت از زیر لحافِ نرم و گرم کشیدم بیرون.

دیشب دیر وقت رسیده بودیم و رسما بیهوش شده بودیم.

هنوزم بعد از سالها این چند متر مربع چوب و فلز تنها مامن روزای خستگی و پر فشارمونه

انگار هر بار به اینجا پناه میاریم زمان از حرکت می ایسته و یه بک میخوره به روزهای پر لبخند پر هیجان.

مست ارامش دو نفرمون بودم که صدای پاهاش منو بخودم اورد

جوری راه میره رو این پالت های چوبی که انگار یه بچه گوریل داره قدم برمیداره

نگاهمو چرخوندم سمتش

پوشکش جابجا شده بود

پستونکش به دهنش و چیزی هم تنش نبود

بغل وا کردم

پستونک و انداخت و پا تند کرد و خودشو چسبوند به لبه تخت و در شمایل بچه مارمولک خزید تو بغلم

ماچش کردم و بینیم پر شد از عطر عرق بچه گونش....

#یک عاشقانه نازک

+ یکشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۴ در ساعت 20:40 lida |

هنوز هم بعد از گذشت سالها قدرتمند ترین سلاحم نوشتنه.
نوشتن و ثبت لحظه هایی که تا امروز تو وبلاگ بود و الان جرات ثبت تو سوشال مدیایی میگیره که شاید روزی بشه تاریخِ روزهایی از ۳۹ سالگی، نگاه کن از نوشتنش هم خوفم میگیره، ۳۹ سالگی.
بگذریم،
سجاد افشاریان دو ساااااعت بلکه هم بیشتر داره در گوشم تکرار گونه میگه.....
"" من سبز میشوم
درختی پر از سایه و بی سایه
آرام سایشگاهی
برای کبوتران بازگشته از دوری
تو اگر از ان سوی صبح زمین و شب ستاره ها بازگشتی
گشتی به من بزن
به بوسه ای مستم کن و دوباره مرا به دریا ببر
میان جنگ موج ابهای شور و شیرین خزر
به دشت نیلوفرهای ابی انزلی
و اسب های وحشی دشت
من سبز میشوم..... "" "

سجاد میخونه و من دست به گوشی میشم:

شب جمعه چشم هامو خونه بمانی با خستگی بستم و به امید تجربه زیست گیلانی ۳۸ نفره صبح فردا تو بوی نم دریا و رطوبت ۷۰ درصد بیهوش شدم.
ای تف به من که صبحمو با سرچ کردن تو اینستا شروع میکنم
اولاش فکر کردم همون خاله بازی های همیشگیه میزنمتااااا بخدااا میزنمتااا ست
ولی دو تا پست که بالا پایین کردم
دیدم لامذهب بی دین زده، بد هم زدهـ تو شب زده، ناغافل زده، نقطه زنی زده ولی زده.


تو دلم گفتم بمیرم لام تا کام به بمانی نمیگم، دوباره خوف میکنه، فشارش بالا پایین میشه کفو خون قاطی میکنه، بیا و ببین.
شب فوت شاهین جلو چشمام پلی شده بود در واقع و خوف ریزی شبیه اون شب داشت تو سلول سلول بدنم لی لی میکرد بی پدر، اوه شااااهین، شاهین، شاهین، چی گذشت بر من، تو شبِ شاهین، چقدر وجود پر رنگ تویی که باید میبودی و پناه بی تابی ها باشی کمرنگ بود، چقدر جالی خالی بغل هات هنوزم درد داره،آره درد داره، تروما شده و خوب نشده.....
داشتم مرور میکردم که به بمانی نمیگم
که نادرِ زبون لال با چشمای ورقلمبیده و شلوارک بالا پایین و دهن کف کرده از تختش پرید بیرون و با صدای دورگه خش دار ناهنجارش گفت
_ حاج خانَم
بزا، دیشو بزا، نابوداگوده،
بمانی، کله گوسفندی که رو اجاق گاز گرفته بود تا کز بده رو، یه این رو اون رویی کرد و گفت:
چی ببو، کیه بزان؟ زای؟..
تهران بزا، پیله پیلان بزا، ایته و اویته هم نی بزا
بمانی که تو دود موهای کز شده گوسفند بدبخت گم شده بود،
یه فوتی تو هوا کرد و گفت
درد بیگیره ایشونه جیگره، چره زادرن اخه
بعد تو کسری از ثانیه انگار که اب ریخته باشی رو پر اردک
کانال عوض کرد و گفت
خا چی بکنم، اَما خوره مَرده دَریم که...

یه نگاه تلخ و خاک توسرگونه ای به نادر انداختم و گفتم خب که چی؟ حلوا بدم شیرینی خبرت؟ نمیدونی نباید بهش بگی؟
اخه اون، اون جاکش بی پدرو میشناسه که بهش میگی؟

غرغر ریزی کرد و کل ماجرا رو انداخت ور دل تخماش و رفت سراغ گربه هاش...

بندر فرحناز، جمعه ۲۳خرداد ۰۴

+ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴ در ساعت 13:1 lida |

تکیه داده بودم به کوسن های صندلی و داشتم با عشق بازی سرمای سر شب اردیبهشت تو دل جنگل حال میکردم

بخودم اومدم دیدم ایستاده تو درگاه در نگاه میکنه

چش خوره ریزی تحویلش داده بودم و بیشتر از قبل تو پتوی نرمولک کوتاه روی صندلی فرو رفتم

چند تا قدم اومد جلو تر

صدای پاشو رو سرامیکا میشنیدم که نزدیک میشد

* داشتم به این فکر میکردم، همیشه افتخارم این بوده که تو دلجویی من پیشقدم بودم ولی

فهمیدم تو صاحب سبکی تو پیش قدمی

همین بلوز چیت رنگی که من عاشقانه دوسش دارم

همین چش خوره هات که تمنا توش موج میزنه

همین باز کردن گوجه یه ربع پیش و استتارت تو چین و شکن این تارها

همین، اینجا چیل کردنت و رد پا گذاشتنت برا من

من حتی اگه نخوام هم نمیتونم

تو پای همه کارات امصا داری....

+ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴ در ساعت 0:16 lida |

تو قطعا یه تیکه نوری تو قالب آدمی

یه چیزی تو مایه های عطر بهارنانج تو عصرهای بارونی اردیبهشت

یا اون بغل گرمه وسط بدوبدو های زندگی

یا اون سوسو امیدِ وسط همه تاریکی ها

تو همینقدر قشنگ و زیبا و عزیزی

همینقدر توانمند و دوست داشتنی

همینقدر امید

تولدت مبارک من و همه ماهایی که تو جگر گوشمونی

پر از نور و روشنایی باشه برات

همه روزهای پیش و روت

عمیقا بخندی

عمیقا برقصی

عمیقا شاد باشی

سیزدهم اردیبهشتی که تو برکت روزگارمون شدی

لاهیجان

مجتمع سپید

+ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۴ در ساعت 22:41 lida |

تو هنوزم ازین خزعبلاتا گوش میدی بچه؟

لبخند محوی تحویلش دادم و گفتم اره دوبار

خندید

جوری که ریسه رفت

نشست کنارم رو لبه تخت و دستشو دراز کرد سمتم

بده من بابا

از پارسال درگیر این یه چوصه زیپی، اون شب بشکاف دل و دلبر پیدا نشد، روز و شب های بعدش چه قصه ای تو هستی جاری شد که نتونستی؟

نگاش کردم

دامنمو گرفته بود تو دستش عینک با فرم شیشه ای زیبایی شو دو چندان میکرد، فر موهاشو داده بود پس گوشش و چونه اش زیبا تر از هر زمان دیگه ای خودنمایی میکرد..... گعتم

چرا واقعا؟

چی بچه؟چرا چشات فاز گرفته!

خندیدم

این بشر در رفتن هاشم قشنگ بود

خیز برداشتم و از تخت پریدم بیرون و تو یه حرکت جلدی کله شو ماچیدم

دو تا فحش کش دار بارم کرد، حس کردم من خوشبت ترین مخلوق هستی ام.....

به تاریخ 30 فروردین 1404، مجتمع سفید

+ شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴ در ساعت 19:52 lida |

تو هنوز درگیری؟

عاره بابا، شما موهات فره میبندیش، رام میشه، گوله میشه میره میشینه پس کلت، برا من وحشی ان بابا، یه نسیم بپیچه توشون، صراحی دستشون میگیرن سگ مست میرقصن، چه برسه باد پشت موتور برچرخه توشون....

همین

اولین پست 1404 همینقدر زیبا

به تاریخ 26 فروردین 1404. تهران، خیابان ولیعصر، موزه زمان

+ پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۴ در ساعت 11:31 lida |

تو اخرین ششب 1403 نشسته بودم تو ساندویچی خسته خوش آب و رنگ کم عمر، تو قلب شهر و داشتم کتلت با نون بربری میزدم.

طعم خر میداد

ولی گزینه مناسب نوستالژیک طور بود برا منی که تو پی ام اس گیر کرده بودم و یک روز بود که غذا نخورده بودم🥲

گاز میزدم و نگاه میکردم

شهر، آدم ها، لبخند ها

مامان دست تو دست لعیا از جلو ساندویچی رد شد و داشتم نگاش میکردم

به اینکه چه روزگاری و تو 403 گذروندم

و چقدر بالا پایین شدم

چه تجربه هایی

سال نو تو بعل مامان بابا

تاب نیاوردن تو گیلان

پناه بردن به کوچه سی و یکم شرقی

جاده چالوس با عبدالرضا

دنسه

گیلاریا

وِروژست

ام ار ای مغز

گلستان با رصا

کویر ریگ جن😍 و جان زندگی

تولدم

پوست اندازی تو گیلاریا

دیدن چهره مسموم ادما

شیلات و 220 نفر مهمان

جنوب گردی با رامتین و تینا

هرمزگان، سیراف، زیارت، پارسیان، رستمی، گورک، بوشهر

شیدا و شایان

عقدا و نایین و هرمز و قشم و بندرعباس

امسال کم نچرخیده بودم

خودم؟

لیوان اب نگرانی و بزارم زمین و با خودم حمل نکنم

دماوند و فتح کنم

کل جزایر جنوب و جمع کنم

سه الی پنج تا و حتی بیشتر دلم میخواد سفر های اونور

پاریس و سریلانکا و....

و عشق

و

آرامش

و زندگانی

و کتاااااب

بوقت 11.37 دقیقه پنج شنبه سی اسفند چهارصد و سه سر کوچه هتلگیلاریا

+ پنجشنبه ۳۰ اسفند ۱۴۰۳ در ساعت 11:42 lida |

شنبه هجدهم اسفند ماه 1403

نشستم رو صندلی کافه گیلاریا روبه دریا، پلی لیست کریستف رضایی در حال پخشهو روبرو نزار ها و دریای غرق تو مه و دارم

مه ریز و تمیز تو لا به لای نیزارها میرقصه و میخوره به صورتم

موهایی که انداختم پشت گوشم خیلی نازک با نسیم دریا تا جلو چشمام میرقصن و میچرخن

نشستم رو صندلی و پا رو پا انداختم و غرق تو فضا و مکانم

فردا میشه دقیقا 5 ماه که گیلاریام

چقدر سخت و جرت و جیپ بود یه حاهایی

چقدر خوشحالم که یسری آدم ها رفتن

و فضا برای نفس کشیدن بازتر شده

و چقدر شایسته سالاری برام پر رنگ تر و زیباتر از همیشه شد

ارومم

راحت

خنک

سال گذشته این روزا پر از شور و قلیان سفر بودم

سر رفته بودم از شور زندگی

و الان تو جایگاه مدیریت خلق تجربه، یه استارتاپ پر شور، تمام ذوق و تحربه سفر و گرفتم دستمو تموم تلاشم اینکه تجرله جدید تر خلق کنم

....

+ شنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۳ در ساعت 12:44 lida |

قصه اینکه یهو دلت تنگ میشه برا اینکه پادکست هاتو گوش بدی

بشینی تو کافه تینیجری و یه ماگ لته بخوری و رویاها و خیالتو پرواز بدی

+ دوشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۳ در ساعت 12:46 lida |

به نام خدا

پریودی تو ۳۹سالگی اینجوریه که

یه هفته قبلش همه رو میجوی، بدترین درد های زندگی تو از لحاظ استخوان بندی تحربه میکنی

دو روز قبلش شروع می کنی به امید از زندگی گفتن برا اون دوستت که تو پی ام اس دچار فروپاشی روانی شده و به بن بست زندگی رسیده و تو هی میشینی می بافی و می بافی و می بافی و از امید میگی و از امید میگی و از امید میگی

صبح یه روز قبلش در خنثی ترین و بی حس ترین حال ممکن چشماتو وامیکنی و... اینجوری میشی که اع چی شد حاجی، قصه چیه چرا من هیچ حس روحی جسمی ای ندارم و چرا پنجگانه ندارم حتی

و روز موعود با یه بغل بی حسی، یه لباس زیر پر لک و رو تختی پر لک ترررر از خواب بیدار میشی!

اولین کاری که میکنی میری سمت قوی ترین مسکن های موجود و کلی پد اضافه ی زیاد میندازی تو کیفت که یادت نره و تو محل کار زمین چنگ بزنی. کشون کشون روتختی و میپیچی به خودت و در ژولی ترین و بی حال ترین ممکن به دوش اب گرم پناه میبری.

لباس های گشاد و نرم و گرم میپوشی، نپوشیدن سوتین و ورم سینه هارو جدی میگیری، دمنوش های زنجبیل و دارچین برمیداری و مثل مامان بزرگاه میان وعده های ریز تک لقمه.....

یهو بخودت میای میبینی تو دیگه اون دخترک پر شور همیشگی نیستی، فلذا بخودت میگی

سلام چهل سالگی، یادت باشه من پر رو تر از این حرفام

+ دوشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۳ در ساعت 12:43 lida |

میدونی چیه اون روز که دم کتابفروشی دانشکده، بت داوود دستت بود و داشتی در مورد کم حجم بودن لنین و خوش توضیح بودن بت داوود میگفتی دوزاریم افتاد که ازین بچه خر خونای عشق ریاضی هستی و جوری رنده ش کردی که راحت میتونی تدریسش کنی و یجورایی بگی نگی زیر و بمشون کف دستته، فقط در عجبم که چرا اون همه وقت و انرژی گذاشتی برا منی که کوله باری از نفرت تو ریاضی و با خودم حمل میکردم.؟

فکر کنم باید بگم، مرسی که اینقدر بزرگمنشانه برای تمااااام هجویات یه دانشجوی ترم یکی وقت گذاشتی، واقعا با چه ذهنیت و اعتماد به نفسی اون چکیده رو نوشتم و بهت دادم🤣

باورم نمیشه ۱۵ سال از اون عصر پاییزی و اون افتاب لاجون آخر آذری و اون خیابون و درخت های نارنج روبروی کتابفروشی میگذره

و تو الان تو اتاق کناری داری برا الا از رویداد شهاب هامیگی و قاطیش روباهِ ماجراجو رو فرستادی فضا که مثلا سوار پیک تند پای خدایان بشه و دنبال پر نور ترین شهاب دنیا بگرده، ولی وسط راه میرسه به فضاپیمای انوشه انصاری و انوشه که اولین زن فصانورد جهان بوده بهش یاد میده که تو فضا نباید دنبال شهاب ها بگرده و......

من واقعا تو کارت موندم عبد!

ایــــــن همه خلاقیت!؟

میشه مگه!

و البته عجیب نیست،

تو همیشه تو استینت یچیزی برای بوجد اوردن اطرافیانت داری..

به تاریخ دهم دی ماه ۱۴۰۳، لاهیجان، مجتمع سپید، خانه سبز

+ دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳ در ساعت 22:57 lida |