<> پریودی در استانه چهل سالگی


به نام خدا

پریودی تو ۳۹سالگی اینجوریه که

یه هفته قبلش همه رو میجوی، بدترین درد های زندگی تو از لحاظ استخوان بندی تحربه میکنی

دو روز قبلش شروع می کنی به امید از زندگی گفتن برا اون دوستت که تو پی ام اس دچار فروپاشی روانی شده و به بن بست زندگی رسیده و تو هی میشینی می بافی و می بافی و می بافی و از امید میگی و از امید میگی و از امید میگی

صبح یه روز قبلش در خنثی ترین و بی حس ترین حال ممکن چشماتو وامیکنی و... اینجوری میشی که اع چی شد حاجی، قصه چیه چرا من هیچ حس روحی جسمی ای ندارم و چرا پنجگانه ندارم حتی

و روز موعود با یه بغل بی حسی، یه لباس زیر پر لک و رو تختی پر لک ترررر از خواب بیدار میشی!

اولین کاری که میکنی میری سمت قوی ترین مسکن های موجود و کلی پد اضافه ی زیاد میندازی تو کیفت که یادت نره و تو محل کار زمین چنگ بزنی. کشون کشون روتختی و میپیچی به خودت و در ژولی ترین و بی حال ترین ممکن به دوش اب گرم پناه میبری.

لباس های گشاد و نرم و گرم میپوشی، نپوشیدن سوتین و ورم سینه هارو جدی میگیری، دمنوش های زنجبیل و دارچین برمیداری و مثل مامان بزرگاه میان وعده های ریز تک لقمه.....

یهو بخودت میای میبینی تو دیگه اون دخترک پر شور همیشگی نیستی، فلذا بخودت میگی

سلام چهل سالگی، یادت باشه من پر رو تر از این حرفام

+ دوشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۳ در ساعت 12:43 lida |