<> lhatado


شهرام؟

آمدی جانه زای؟

نه خانم جان، شهرام هنوز برنگشته، با بچه ها و عبد رفتن بلوش بچینن، اونور زمین های امیدوار

خب خاستی بگی رودخانه یه دور بزنن ، سَلِ پشت بیشتر داره

، گفتم خانم جان، گفت اونجا هم میرن،

خا، ناهار حاضره؟

اره خانم جان تخم مرغه اینه اضافه کنم تمامه ، جا افتاد بیارم براتون؟

نه امروز خام با بچه ها بخورم، گشنا نیست منه، یه چای یه رنگ بیار با شیرینی شهرام جان

نمیشه خانم جان، چای یه رنگ برات خوب نیست، شیرینی که اصلا، قندت خیلی بالا رفته

زاررا، زارااا، بیه این خیلی منه چَکَن میزنه....

خب، راست میگه دیگه خانم جان، چکن چیه، زای غم تورو میخوره دیگه، من به لیمو و مویز میارم براتون تا بچه ها فارسن

.............

به دل نگیر، داییت هم عین مامانشه، هر چی براش خوب نیست و دو لپی و قایمکی میده بالا، خدا برداشت قشنگ هم غذا نمیخوره ...

قشنگ؟قشنگ دیگه چجوره؟

دو شب پیش برا این کوکو سیب زمینی درست کرده بودم، لیشه ماه تاج هم به شیر افتاده بود یه گوله ماست داده بود خونه، تازه برنج هم برا این پخته بودم، سر سفره دیدم ماست و کوکو و کته رو قاطی هم کرد و خورد، گفتم آخه حسن آقا این چه غذا خوردنه، خنده خنده تحویل من داد گفت مردانه خوراکه....

گلی داشت حرف میزد، تکیه داده بود به صندلی چوبی آشپزخونه و یه بالشت نازک ابری هم انداخته بود بین خودش و صندلی و عملا خودشو وا داده بود، میگفت رفته تو انبار کیسه برنج جابجا کنه کتفش گرفته، یه تشت مسی سه وجبی هم رو پاهاش بود و همینجور که داشت قصه غذا خوردن حسن آقا رو تعریف میکرد، مشت مشت پاچه باقاله از رو میز چوبی رنگ و رو رفته قدیمیبرمیداشت و پوست میگرفت.....

......

هر حسن آقایی که میگفت دلم یجوری میشد، نمیدونم چرا ولی پرت میشدم تو بچگیم، خیلی سعی کردم یادم بیاد حسن اقای روزای کودکیم چه شکلی بود هیچی یادم نیومد حز همون عکسی که با بمانی انداخته بود، همون قیافه دیلاق و ناهمگون و کچل بیست و چند سالگیش، ولی خاطره هام و مراوداتم باهاش هی پلی میشد، اسکناس ده تومنی که دم مغازه طبسی گذاشته بود کف دستم و کل مسیر خونه رو پشتک وارو زده بودم که اره حسن آقا بام پول داده، شب اول دنیا اومدن ماری، که نشسته بودیم کف پذیرایی چوبی شون و نشسته بودم با مُجی تمرین ریاضی مینوشتم، و همه روزایی که خونه گلی بودیم و سایه حسن آقا بود و لباساش و خودش نبود....

.....

چی شد تورو زای؟

حواست کجاست، خانم جان سه بار صدات زد

چی پشت پنجره و اون باغ هست که هر بار میای جادوی اینجا میشی و میخکوب؟

یدفعه باید برام تعریف کنی اینجوری نبه.

هیچی گلی، چیتا میخواد باشه اخه، ۴ تا دار و درخت دیگه، تو خودت که هر روز تو همین یه وجب باغ داری بالا پایین میکنی

خا، حق داری، من هزار بار میرم میام ولی مثل تو اینجور گیر نمیکم که زای....

........

گلی، گلی، کُر کویه گیر کرد، بگو بیه دع ما، می دیل بالا آمد که

آمدم خانم جان،

شهرام نمو زای؟

اع خانم جان، چیتا شده چ ا امروز اینقدر سوج شهرام و داری؟

می زای دیروز زمین بخورده، مارم دع، دله من تاب نداره که اینه ببینم آروم بگیرم دع

بسم الله، گفتم که خانم جان ، چیزی نشده، فقط ماشینش سابیده شده

خا فکر میکنی کمه؟ الاهی که به خیر ببی

............

+ شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴ در ساعت 15:30 lida |