>
|
|
||
|
|
شیشه لوبیا سفید، لوبیا چیتی، چای ترش، به لیمو، اویشن، نخود، لوبیا قرمز، لپه، سویا و ذرت.... دونه دونه پشت هم چیده میشدن تو گنجه، همه یکدست و یک شکل، استوانه های بلند و درب های بنفش هر از گاهی از رو چارپایه ای که روش نشسته بود جابجا میشد و پاهاشو دراز میکرد و یه نفسی تازه میکرد انگاری که دچار خشکی مفصل و درد زانو باشه، بعد دوباره کمر صاف میکرد و مینشست و دونه دونه شیشه ها رو پر میکرد علی رغم اینکه محتویات شیشه ها کاملا هویدا بود، با وسواس و نظم خاصی روی همشون برچسب میزد و اسم هاشونو مینوشت رسم خوش زندگی بود که تو اون لحظه به من هدیه شده بود و باید اعتراف کنم که از دیدنش واقعا لذت میبردم لذت میبردم که شاهد جریان زندگی بودم زندگی ای که انگار یجایی به دست فراموشی سپرده شده بود زندگی ای که سالها پیش همشونو به جای شیشه های همقد تو زیپ کد های قد کف دست ریخته بودم و کف چمدونِ سبز رنگ چیده بودمشون و از روی آبها ردشون کرده بودم و پنج هزار کیلومتر اونورتر توی کشوی سفید طوسیه آشپزخونه ی نما چوبی ای که پنجره اش رو به یه پارک جنگلی پر از درختای افرا بود خالی کرده بودم.... زندگی ای که هر بار اون کشو رو بیرون میکشیدم برام رنگ و بوی دستاشو میگرفت و هر بار که کشو رو به سمت جنگل هُل میدادم و میبستم بوی افرا ها و میوه های رقصانشون تو باد هوووووف.... اره سهراب تو راست میگفتی، زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد، بیخود نبود که تموم لحظه های نوجونیمو با تو گذروندم، همینجور زمزمه کنان و غر غر کنان با خودم و سهراب، عزیز و شیشه هاش و تنها گذاشتم و لیوان به لیمو بدست رفتم سمت پنجره، پنجره ای که این روزا حکم یه دریچه رو برام داره، یه دریچه رو به دنیای رنگیه زندگی...شاید چشم روشنی بعد از مدتها اومدنم حتی! پشت پنجره اتاق خوابش بود با یه تیشرت آستین سه ربع مشکی و یقه باز و قایقی شکل سرگرمه جوجه یا کریم هایی بود که تو گلدون پشت پنجره اش جا خوش کرده بودن باید بگم که از بَر شدمش هر روز یه تایمی و به اینا اختصاص میده و بعد میره سراغ باقیه گلدون ها و اب دادنشون هنوز هم بعد این همه زمان و تکرارِ این مکرراتِ غیر تکراری هیچ چیز برام عادی نشده، و هنوز هم فکر میکنم پشت این پنجره رویایی بیش نیست، و من همچنان درگیر جت لگی روز اول هستم و این تصاویر ماحصل همون گیجی ها و داستان های کوتاه و درهمیه که تو پرواز خوندم ولی، گویا زندگیه پشت پنجره واقعیت بود و من به راستی از پشت این دریچه مدهوش و مست زندگی شده بودم، مدهوش و مست از دلبرکی که موهای عسلی رنگش ریخته بود جلوی صورتش و برق افتاب زیبایی شو چند صد برابر کرده بود به هیچ وجه حاضر نبودم اون لحظه ها تموم شه و راضی به تکرار هزار باره بودم بعد این همه مدت هنوز نتونسته بودم بفهمم کیه و اونجا چیکار میکنه، دخترک زهرا خانم و بارها دم در بلوکشون دیدم، صحبت کرده بودیم حتی این نبود از طرفی اونجور که نسا میگفت دختر زهرا خانم شاغل بود و هر روز تایم زیادی و بیرون وسر کار، ولی کسی که من میدیدم همش خونه بود. هم دلم میخواست بدونم کیه هم نه هم دلم میخواست از نزدیک ببینمش هم نه دلم کیفور همین لحظه ها و آرامشش بود همین صبح بیدار شدن هاش و پرده اتاق هارو کشیدن هاش همین جلوی پنجره ایستادنش و دستاشو یوگا طور بالا اوردنشو نفس های عمیق کشیدنش، همین به یاکریم ها سر زدن و به گل ها اب دادنش، همین اشپزی کرد ها و رو کانتر نشستن و غذا خوردنش، همین جلوی پنحره ایستادن و موهاشو گوجه کردنش، همین خرامان قدم برداشتن، پیانو زدن ها، همین غروب شدن و دوباره پرده های پنجره کشیدنش، من هر روز شاهد زندگی بودم یه جریان، یه سیر، یه نمل، سکانس بی نظیر و بی بدیل
#ادامه داره
+
یکشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 10:50 lida
|
|
|