>
|
|
||
|
|
برای این روزها این روزهایی که این چند سال انتظارشو میکشیدم انتظار میکشیدم یه روز استفا بدم و پاییز بشه و لاهیجان و کوچه پس کوچه هاشو شخم بزنم انتظار میکشیدم ژینکوئه خیابون پرستارِ قبل خونه آرمان اینا برگاش زرد شه، باد بزنه فرش شه زیر پاش برم عکاسی کنم انتظار میکشیدم پاییز و با همه دلبری های رنگ رنگش یکجا سر بکشم با خودم میگفتم 25مهر امسال کنار هم میزنیم میکوبیم تا خود صبح کجا؟ سورگل اینجور و اونجور همچین و همچون انتظار میکشیدم سفر ها یکی بعد دیگری شروع بشه تا عید قرار بود 25شهریور تا 25مهر یک ماه تولدی سفر باشم اونم چه سفری قرار بود امیر و عزیز جون برن زیر چاپ و تابلو ها برن تو گالری برا فروش ولی چی شد؟ حالا پاییز شده من استعفا دادم وقتم ازاده ولی انقدری که امید ارزو رنگ میبازه برگ درختا نمیبازن اونقدری که آدم می افته زمین، برگ از درخت نمی افته اونقدری که مو به سر سپید میشه، قله از، برف سپید نمیشه نه دل و دماغی هست نه انرژی ای امیر علی چمدون بسته نصفه و نیمه بین راهِ خشکی و اسمون روی اب عزیز جون منتظر زیر دختر خرمالو تابلوها تغییر هویت دادن و رنگ قیچی و خون و زلفای تو باد گرفتن بخودشون کارگاه سفال پویان هم موند تو خاطره ها این لیدایی که جلو رومه رو واقعا نمیشناسم هزاری با اون لیدای سرخوش و مست و پر انرژیه جنگجوییی که عاشق این بود که رو تپه و قله و هر جای مرتفعی وایسه و شهر زیر پاشو ببینه فرق داره انگار سری هزاااار تومن فرق داره انگار بزرگ تر پر تر خشمگین تر و البته غمگین تر.... مینویسم که یادم بمونه از این روزا از روزایی که هزار تا برنامه و ارزو امید شد بجا اینکه سبز سه و جون بگیره زرد شد و برگ شد و افتاد روزگار عجیبیه ملتهب و آبستن آبستن هزار ها اتفاق و این قصه سر دراز دارد به تاریخ بیست و شش آبان، سومین روز از اعتصابات سراسری امروز یادم میمونه که به عینه دیدم تماااااام مغازه های شهر بسته بود...
+
پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ در ساعت 22:13 lida
|
|
|