>
|
|
||
|
|
سال گذشته یه همچین شبی خون گریه میکردم مچاله شده بودم تو خودمو چشمای لرزونش قبل از اینکه برای همیشه بسته شه تصویر ثابت جلوی چشام شده بود خنگ شده بودم لایعقل و فقط لشک میریختم غم به تمام معنا تمااااام وجودم گرفته بود برای بار اخر بغلش کردم و نفس عمیییییق کشیدم عطرش تو تمااااام ریه ام پر شد تو سلول سلول بدنم بغلش کردم و پیچیدمش تو سفیدی پیچیدمش تو سفیدی و برگشتم تو تختم و تا صبح اشک ریختم و غممو به جون خریدم صبح فردا یه نامه نوشتم از لحظه ای که وارد زندگیم شد تا لحظه ای که رفت و به اسم تماااااام قوربون صدقه هایی که براش میرفتم امضاش کردم و برای همیشت سپردمش به خاک و یه غم کوچیک و تا ابد با خودم بردم سعدی به روزگاران مهری نشستهه بر دل بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران یک سال گذر #جانه مادر
+
یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۱ در ساعت 0:39 lida
|
|
|