<> lhatado | ۱۴۰۱/۰۶/۱ - ۱۴۰۱/۰۶/۳۱


یگانه نگارم دردانه ام هراسی نیست در زیر سایه مژگانت به بالندگی خواهیم رسید

باش و لبخند به لب داشته باش

باش و آغوش بگشا

...

تولد شناسنامه ای

+ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱ در ساعت 16:22 lida |

ذوق زده و هیجان زده سرشو تو هوا میچرخوند و رد پرواز شاهین قهوه ای و، رو تپه های سبز و تند شیب دنبال میکرد و مدام داد میزد

ولی من خیلیییی دوست دارررررم

بزرگتر که بشم میتونم کنارت پرواز کنممممم

و پژواک صداش هزار بار بعد خودش تو گوشم میچرخید

میدووید رو چاک های پایین تپه ها و من محو رقص موهای لول خورده اش تو هوا بودم

محو رها بودن و خالص بودن و سر شار از امید بودنش

چند دقیقه قبل زمین خورده بود و سر زانوش خراش بدی برداشته بود و شلوارک کتان سفید رنگش یه رد خون بزرگ و با خودش حمل میکرد

گریه کرده بود

خیلی

زیاد

غر غر حتی

ولی تا چشمش به شاهین افتاده بود

امید افتاده بود به جونشو و با همون پای دردناک دوییده بود تو تپه ها

اخر شهریور بود و از باد خنکی که میپیچید لای شبدر های تازه درو شده، مستی و لایعقلی نابی تو هوا پخش شده بود

مه از چاک پایین "شاه تپه" بالا اومد و کل دشت تو چند دقیقه سفید و محو شد

_عبد؟

_عبدددددددد؟

حالا که خیس، نمیتونه غذا پیدا کنه؟ کرم های یاسمین و بیاریم براش؟

شاید گشنه اش شه بخواد بخوره....

گِل به بالای ساق پاش کشیده شده بود و اثری از کتونی نایک سفید رنگش نبود

نزدیک من شد و

با همون دستای چرک گِلی اون لول های شبنم و مه گرفته رو از جلو چشماش زد کنار و گفت

مامان!

چرا نمیای بدوییییم؟

شاهین تو هوا محو شد

بیا بریم دنبالش

اومدم لب وا کنم و جوابش و بدم که خیز برداشت سمتم بخودم اومدم دیدم دستای گِلی سردش دور گردنمه و ماچ های ریزش رو گونه هام

سرشو بالا اورد

صورتمو گرفت تو دستاش و

زل زد تو تخم چشمام و

_عبد میگه اگه تو مه بدویی و بزرگ بزرگ بخندی ارزوهات زودتر براورده میشن

تازه گفته اگه دست اونیکه زیاد دوست داری و بگیری و دوتایی بدووین زودتر تر براورده میشن

چقدر تشنه حرفاش بودم، منتظر یه بهونه برا اجابت شدن

چند دقیقه بعد

من بودم و دستای کوچیکش تو دستام و خنده های سر به فلک کشیدمون تو شیب تند تپه های مه گرفته....

#امیر علی

#مرازندگانی بیش از این باد

+ یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۱ در ساعت 10:12 lida |

دلم حال خوب عمیق میخواد

مث اون روز که دست کردیم تو دَبه عسل و عبد گفت تندی بزارش تو چشمه!

دو دیقه طول کشیدا

انگشتم سر شده بود از سرما

عوضش یه آب‌نبات مونده بود به انگشتم

چشام از ذوق شده بود عین شب چراغای ریسه های عروسی

آخر شهریور بود و تک و توک درختا زرد و نارنجی

کوچه باغا پر عطر یونجه و شبدر نازه درو شده

_ اینجایی ها باور های قشنگ زیاد دارن ها

+ مثلا؟؟

- مثلا هر کی موهای دلبرش بلند تر و فر تر باشه، جوری که وقتی با اسب تاخت میزنه باد تو چین و شکن موهاش برقصه، یعنی طرف نظر کرده ست و عزت و احترامش واجب...

خندیدمو، خندمو خزوندم زیر لبمو نگاه به چشاش کردم، افسار اسبشو کشید و زل زد تو تخم چشامو گفت

نمیدونی وقتی تاخت میزنی و سربند از سرت میوفته و اون خرمن، واااای وحشیانه تو باد غوغا میکنه چه جهانی و پادشاهی میکنم

زل زدم تو تخم چشاشو گفتم

تا خونه امیر علی مسابقه، سرعت هم کم نمیکنیم، به حق میریم ‌که هر دو به میزان پادشاهی کنیم...

#طالقان

+ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱ در ساعت 3:7 lida |