<> lhatado


ذوق زده و هیجان زده سرشو تو هوا میچرخوند و رد پرواز شاهین قهوه ای و، رو تپه های سبز و تند شیب دنبال میکرد و مدام داد میزد

ولی من خیلیییی دوست دارررررم

بزرگتر که بشم میتونم کنارت پرواز کنممممم

و پژواک صداش هزار بار بعد خودش تو گوشم میچرخید

میدووید رو چاک های پایین تپه ها و من محو رقص موهای لول خورده اش تو هوا بودم

محو رها بودن و خالص بودن و سر شار از امید بودنش

چند دقیقه قبل زمین خورده بود و سر زانوش خراش بدی برداشته بود و شلوارک کتان سفید رنگش یه رد خون بزرگ و با خودش حمل میکرد

گریه کرده بود

خیلی

زیاد

غر غر حتی

ولی تا چشمش به شاهین افتاده بود

امید افتاده بود به جونشو و با همون پای دردناک دوییده بود تو تپه ها

اخر شهریور بود و از باد خنکی که میپیچید لای شبدر های تازه درو شده، مستی و لایعقلی نابی تو هوا پخش شده بود

مه از چاک پایین "شاه تپه" بالا اومد و کل دشت تو چند دقیقه سفید و محو شد

_عبد؟

_عبدددددددد؟

حالا که خیس، نمیتونه غذا پیدا کنه؟ کرم های یاسمین و بیاریم براش؟

شاید گشنه اش شه بخواد بخوره....

گِل به بالای ساق پاش کشیده شده بود و اثری از کتونی نایک سفید رنگش نبود

نزدیک من شد و

با همون دستای چرک گِلی اون لول های شبنم و مه گرفته رو از جلو چشماش زد کنار و گفت

مامان!

چرا نمیای بدوییییم؟

شاهین تو هوا محو شد

بیا بریم دنبالش

اومدم لب وا کنم و جوابش و بدم که خیز برداشت سمتم بخودم اومدم دیدم دستای گِلی سردش دور گردنمه و ماچ های ریزش رو گونه هام

سرشو بالا اورد

صورتمو گرفت تو دستاش و

زل زد تو تخم چشمام و

_عبد میگه اگه تو مه بدویی و بزرگ بزرگ بخندی ارزوهات زودتر براورده میشن

تازه گفته اگه دست اونیکه زیاد دوست داری و بگیری و دوتایی بدووین زودتر تر براورده میشن

چقدر تشنه حرفاش بودم، منتظر یه بهونه برا اجابت شدن

چند دقیقه بعد

من بودم و دستای کوچیکش تو دستام و خنده های سر به فلک کشیدمون تو شیب تند تپه های مه گرفته....

#امیر علی

#مرازندگانی بیش از این باد

+ یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۱ در ساعت 10:12 lida |