<> lhatado


نه، نه، چهار صد و یک. 1401.09.09

ساعت 8صبح

فردای بازی ایران آمریکا

نشستم تو کلاس هلال احمری

هلال احمری که شایسته ناسالاری از در و دیوارش میباره

درحدی که مسئول امور جوانانش حتی بلد نبود تاریخ و ساعت سیستمشو تغییر بده!!

صحبت بازی دیشب شد

مربی:

+ اع، شلوغ شد؟ من در جریان نیستم

_ آره استاد، فلان و فلان شد، بذای خوندن شلیک مردن بوق زدن

+ والاع من که به همسرم میگم تو اشتباه میکنی این خبر ها رو نیخوتی، احمقی که پیگیر میشی

_ آره استاد کار خیلی خوبی میکنین، کلی استرس بهتون وارد میشه

و من تو دلم میگم، هه

* استرسی میشیم! نگاه نکنیم! ملت دارن پر پر میزنن از گرونی، نا حقی، .....

* آره یکی از بیمارام داشت از اونیکی بیمارم که سرباز بود میپرسید دخترم فلان بوده براش پرونده میشه؟

من گفتم چرا دخترت باید دوازده شب بیرون باشه؟

* اعععععع، پس دختر غروب کرد میپره تو لونه، چرا کشور امن نباشه که همه از امنیت و ارامش یکسان برخوردار باشن فارغ لز جنسیت

+اره کلاس امروز یه ساعت زودتر تعطیلر، برم دادگاه، و حین تعریف کردن کلاهبرداری ها، ریز تا درشت ارگان هایی که رفته رو به جرم پدرسوخته بازی محکوم میکنه( دومین باری اینکه سرش کلاهبرداری شده براش)

* خب ابلهههه، درد مردم هم خمین ناشایسته سالاریو ناخقی هاست دیگه

تهش هم ختم شد به اینکه حامعه بدی شدی

هیشکی جای خودش نیست

برادر دکتری خوندش لوازم کشاورزی میفروشه

اونیکی که مامائه یه ماشین خریده توش لباس کودک میفروشه خونه به خونه میره و....

ولی نباید خبر هارو دنبال کنن چون استرسی میشن و اذیت میشن

* اره حاجی!

+ چهارشنبه ۹ آذر ۱۴۰۱ در ساعت 8:51 lida |