>
|
|
||
|
|
8 صبح بود یه افتاب بی رمق پاییزی از لای پرده ها خودشو رسونده بود به سپیدیه دیوار و هی میرقصید به تن سرد دیوار و هی عشق بازی میکرد دیشب و اروم خوابیده بودم، گرم و راحت تو بغلی که همیشه مامن بوده و هست و چه دردانه ای بودم من که یه همچین هدیه ای نصیبم شد، سر چرخوندم، بیدار بود، دراز کشیده بود کف اتاق و انگشت تو چش و چال داوود بدبخت میکرد، سری پیش به سرش زده لود سیبیل هاشو بزنه، تا یه مدت داوود طفلی نمیتونس درست راه بره، تعادل نداشت، یه دستش دم داوود بود و یه دستش به دستاش، موهای کوتاهش تو هم لولیده بود و از بغل گوشاش اویز شده بود، بس که غلطیده بود تو خواب یه پاچه شلوار راحتیش رفته بود بالای زانوش و یکی دیگه وسطای ساق پاش گیر کرده بود، چشاش که به چشام گره خورد، نگاه شیطنت امیزی انداخت و گفت عبد گفت امروز روزیه که یاسمین میاد، اره مامان پریدن تو بغل من و مامان گفتنش یکی بود _پَ کو سلامت، ؟ ماااااچ، الان که ماچت کردم خوردم خندم گرفت، لب گزیدم وسر انداختم زیر گردنش که ماااااچ جانافرای سر صبح بگیرم، خیس عرق، بوی باغچه!!!! امیر مامان رفته بودی سراغ کرم خاکی ها؟ _اوهوم، اخه عبد گفت اگه دوسشون دارم باید مراقبشون باشم.... اگه قراره بدمشون که خیلیییی دوسش داذم بااااید خیلیییی بیشتر مراقب باشم فک کنم دیگه بلد شدم،... چی قرتی خان دوست داشتن کرم هارو دیگه.... دوست داشتن یاسمن و چی نه عبد میگه خیلیییی باید تلاش کنم....
+
یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱ در ساعت 10:5 lida
|
|
|