>
|
|
||
|
|
خونه شوهر دوم بمانی خانم اینا همیشه پر از قصه و داستان بود لوکیشنش هم کُپه لوکیشن تو فیلم ها بود اولین بار زمستون اینایی بود که رفتیم اونجا بهمن ماه بود و برف زده بود، بمانی خانم تازه ازدواج کرده بود و ما بعد کلی داد و قال و دعوا و قهر و منم های مامان بابا بالاخره قسمت شده بود که بریم دیدنش، خب اخه اون موقع خیلی تابو بود زن بره شوهر دوم کنه ولو اینکه جوون و سفید و بلوری و شوهر مرده باشه... بگذریم بار اول بود و بمانی خانم خیلی استرس داشت جلو بچه ها و نوه های شوهر جدیدش ، ما هم که ماشالله ازازیل رو دیوار راست پشتک وارو میزدیم، خونشون خارج شهر بود یه جاده خاکی صاف و مستقیم تو حاشیه جاده اصلی و وسط مزارع برنج، اولش خونه پسر ارباب، میانه راه خونه خود ارباب و تهش هم وصل میشد به امارت خانی بیدالله خان... زمستون بود و گل یخ با سرمای استخون ترکون چله بزرگه دلبری میکرد، بمانی خانم به عادت همیشگیش پیرهنی بلند به تن داشت و رو پیرهنش یه جلیقه کرم رنگه نخودی بافت شده، روسریش ترکیبی از رنگ کرم با حاشیه قهوه ای سوخته و نقش گل های زرشکی بود، دقیقا رنگ گلهای پیر هنش، همین ست بودن لباساش در عین سادگی و هزار باره بودنشون همیشه چشمگیر بود... #بمانی خانم
+
یکشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 18:4 lida
|
والاع ما هم دلمون میخواد لبخند بزنیم حجاب، نه قوربان تو گردم ، سخت نیست یه لچک بالا کلمون افتاده و لباسامون همینقدر رااااحت و عین خودتون، لباس پاره الله و اکبر مادر، کی چی گفته، مدیونی فکر کنین مثلا مهراباد برا یه وجب زاپ رو شلوار یا سفرت و منحل میکنه یا میگه جلو زاپ شلوارت دستمال کاغذی بزار یا چسب بچسبون، ما عییین خودتونیم ایزی جون، ببخش ها ما ایرونی ها همیشه یه ی داریم که میچسبونیم تنگ اسم هامون نشون صمیمیت و ایناست، میدونم مادر اینارو میدونی ولی خب مجبوووری بشینی و لبخند بزنی و مهمانداری کنی دیگه بگردم برا دلت خب چارتا مهمون بیاد و بره زندگی رونق بگیره امید بیاد لبخند بیاد شور و هیاهو بیاد دمت گرررم که این همه عشق و اینده نگری حالا میدونم غم پردیسان و گلوله هایی که پدر مربی خنواده خورد قلبتو شرحه شرحه کرد ها میدونم قبل گرونی ها برنامه ریختی بعد گرونی ها مسافر اومد میدونم ویزای امریکا نیومد و بلیط دوحه به عربستان گرفتی، خیلی درد داست خیلی فشار اومد
+
شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 14:48 lida
|
شاید یکی از خوشایند ترین لحظه های زندگی من صبح ها باشه و صبحانه های تک نفره م وقتی که میز و به حد غایت و در حد توان برا خودم زیبا و رنگین و محترم میچینم و بعد میشینم کنار خودم و با لذت و ارزشمند از لحظه هام کیفور میشم صدای تیک تاک ساعت اشپزخونه که تا دم در اتاق خواب هم میره و بخار ریزی که از سوراخ های درپوش کتری بیرون میاد صدای پرنده های تو کوچه عطر میرزا قاسمی پیرزن همسایه ساختمون روبرویی و خرت و خرت صدای ساختمون سازی مهندس مهرورز و گهگداری صحبت های کارگر ها و ..... میکس مبهم و آشنایی که پس ذهنم جولون میده و جالب اینکه ارامش هم میده که دونت ووری همه چیز سرجاشه! میشینم پشت میز و دو تا قاشق شکر که میدونم نباید بریزم تو جای و میرزم و تو دلم همیگم همین یباره بعد خیلی ناخود آگاه یادم میاد که پویا هم چای صبحونه هاش حتما باید پر شکر باشه ... و بعد همینجور که تیکه های کیک ارده ای که خودم خیلی چشمی طور درست کردم و به خامه میزنم و میزارم دهنم یهو فکرم میره سمت درفکِ چند سال پیش و شاهِ شهیدان و .... صدایمعتمد اریا تو گوشم میپیچه که میگفت یاااااا شاه شهیدان... بهتربن لحظه های زندگیم همین دقایقیه که میشینم اینجا و ذهن و خیالمو پرواز میدم عاقلانه تر فکر میکنم و راحت میسنجم و گاها مهربانتر با خودم برخورد میکنم اگه مهرورز بغل گدشمون ساختمون نمیساخت هنو اون خونه بزرگ ویلاییه رو میدم و کرکره های سبز رنگش.اونوقت این ابر تپل سفیده تو این ابی پاستیلی اسمون با اون خونه و اون همه قصه اش میشدن یه قصه جدید تر.... خلاصه که من میام میشینم اینجا و به همه چیز فکر میکنم همه چیز، مینویسم رویا میبافم خیال پرواز میدم همین چند دقیقه رو زندگی میکنم.... ....... روزی روزگاری ۳۵ سالگی!
+
شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 11:46 lida
|
چند سال پیش یه دوستی که تقریبا یک ماه از آشنایی مون میگذشت نتفاوت ترین کادوی تولدمو بهم هدیه کرد یه سفر دو روزه به قله درفک و تمام حواشی ش! درفک ودقبلا هم صعود کرده بودم ولی همیشه و هنوز برام قداست خاصی داشته و داره یه هدیه تولد به جایی که مقدسه! قداست داره خوف داره عظمت داره افسانه داره و این برای منیکه ذهنم از رد شدن نور لا به لای برگ درخت میتونه یه مثنویه هفتاد من توصیف در بیاره یعنی زندگی به توان بی نهایت..... #ادامه
+
شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 11:22 lida
|
خالق بودن و خلق کردن و معجزه اصلا کار سختی نیست فقط جسارت میخواد و یکم بی توجهی اره بی توجهی به اطرافیانِ دائم القاضی باقیش حله اعتماد به خودت و حس درونیت و فوقع ما وقع
+
پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 12:18 lida
|
ازین غروب باحال های خرداد بود خنککککک صدای چلچله ها اسمون آبی نارنجی خونه خالی سکوت تازه از رشت برگشته بودم تو سرم سودای کافه زدن وسط پاساژ لی لی میکرد هر از گاهی صدای امیر علی از تو باغچه میومد داشت با چوب هایی که یاسمین براش اورده بود و کمک عبد، یه جعبه طور اینایی میساخت برا کرم های خاکی که بده به جوجه رنگی های یاسمین... قرار مدار گذاشته بودن اون چوب بده این جعبه بسازه، اون کافه دعوت کنه این شعر رشتی بخونه ...... از لای پنجره آشپزخونه باد خنک شمالی میومد و اینقدری جون داشت که پیچ و تاب بندازه به جون لاجونِ پرده اشپزخونه، یه عطر خوب کتلت طوری هم از ته کوچه میومد و همچین جون و دل و نوازش که چه عرض کنم قوربون میرفت... صندلی و از زیر میز کشیدم بیرون و بشقاب قورمه سبزی و خیار و یه حبه سیر بزرگ و گذاشتم جلوم... مث قحطی زده ها حمله کردم....یه صبحونه کامل خورده بودم و رفته بودم رشت و تهش هم یه موز، خیلی گشنه بودم مث وقتایی که هنوووز امیر علی با من نفس میکشید و هنوووز هوس هاش با من یکی بود و هنوووز هوسش به قورمه سبزی هزار برابر ظرف غذای بدبخت و چپاول کردم.. اسمون نارنجی تر شد هوا خنک تر باد جوندارتر اونقدری که حتی میتوتست موهای بغل گوش و براحتی برقص بیاره..... مست و کیفور خنکی غروب و سیری شکم، دستمو دراز کردم رو میز و سرمو گذاشتم روش و چشامو بستم، تاازه دلم گرم شده بود، با خودم میگفتم کاش پاشم اون شیشه ارده ای که دیشب موقع تمیز کردن یخچال پیداش کرده بودم و بردارم و یه کیکی چیزی بپزم براش که سردی پاهاش رو پاهام لرز انداخت بجونم چرکِ خالی بود سیاه، گِل، هچل هفت دست انداخت لای موهای بالیاژیم که دیگه الان تا نزدیکیه نیمه های پایه های میز بود.. مامان؟ لالا داری؟ بغل کنم بری تو تختت؟( یه گنده لاتی خواستی همیشه تو ابراز مهربونی هاش داره) هزیز جون میگه اگه ادمارو ماچ کنیم خوابشون گنده میشه میخوای ماچت کنم گنده بخوابی؟ خندیدمو نگاش گردم ذوق کرد و دو تا دستامو قلابی گرفت و شروع کرد به بالا اومدن از نوک پاها به سمت بغل ، به زانو که نشست یه ماچ تفی ابدار انداخت زیر گردنمو و کل خاک و گل و عرق وبوی چرکول تنشو ریخت تو دماغم و در گوشم داد زد دوتا دوووووست دااارم و پرید پایین و همینجور که داشت با هیجان از آتش فشانی که با خاک و گل وسط باغچه درست کرده بودن تعریف میکرد و باهمون پای گلی رو سرامیکا راه میرفت و رد پاهاش به سرامیکا نقش عشق میزد یهو گفت مامان؟ عبد میگه اگه کرما شب تو خون چوبی شون بخوابن میمیرن؟ اره؟ آره رو خیلی گنده گفت و پشت بندش یه جیش بلند تر گفت و همینجور پا لخت پرید تو دستشویی... مست و لایعقل عطرش شده بودم، ارامش و خوشی با نوک سرپنجه باله میرقصیدن تو دلم... نشسته بودم کنج پنجره و شاهد همه قر و فر رفتناش بودم پاهای گل،تیشرت چرک موهای پریشون،بوی عرق کودکانه اش... کاش هیچ وقت بزرگ نشی.....
+
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 21:20 lida
|
خونه قیصر اینا پایین تپه زیر سراشیبی امامزاده بود، اینجوری بود که یه جاده خاکی ماشین رو بود که از وسط یه تپه سبز رنگ رد میشد و میرسید پشتِ مسجدِ امامزاده این راه، زمستون و بهار نداشت هر فصلی یه چیز داشت که دستتو دراز کنی سمت دیواره ی گلِ رس حاشیه جاده و بنفشه و پامچال و گَلِ بلوش و فلان بسار اینا بچینی یا مثلا بهار تخم شرارت مثل کَک بیوفته بجونت و دنبال لونه کلکاپیس بگردی، لابه لای بوته های الوچه جنگلی، قیصر میگفت کلکاپیس نمیوونم چی چیه حضرت علی و ازش زده بوده برا همین حضرت علی فلان دعا اینا رو کرده به درگاه خدا و روزگار و اسمش شده کلکاپیس...الله علم بگذریم جاده خاکیه رو که رد میکردیم و میرسیدیم امامزاده بنفشه هارو میذاشتیم رو خاک محمد، (اخه همیشه میگفتن محمد از قیصرر خیلیییی حسودتره اگه اول نری پیشش و بهش سر نزنی دلخور میشه ) و سراشیبی امامزاده رو میکشیدیم پایین... یه راه مالرو سخت، ترکیب گل رس و سنگ و ریشه های تنومند درختا،اینجوری خیال کن! یه تونل سبز، یوقتایی پا تو این راهه که میذاشتی انگار میرفتی نارنیا انقدری که توش شگفتی داشت از لونه پرستو و کُلکا تو شاخ و برگ و بوته های کرف و کیش دوطرف راه بگیر تاااااا پیچ آخر که بور هلی تیله مشکی هاشو پرت میکرد تو دهنتو و تا مغز استخونت از ترشیش میسوخت... رفتن به خونه قیصر اینا خیلی بیشتر از رفتن به یه مهمونی اخر هفته ساده بود بس که شگفتی و هیحان داشت اون شیب دالون سبز رو که رد میکردی تازه اول خوشی بود بود نیرسیدی به درخت انحیر سفید صفرا اینا ، سایه سار داشتااااا پت و پَهن ، نگم برات .. پنج تا سر قدم بلند که میرفتی سمت راست نرسیده به خونه صفرا اینا زیر اون درخت پرتقاله یه کنده قدیمی بود پر خزه اینا بود که هر بار تا میرسید بهش خودشو مینداخت روش ماچ و بوسه اینا که اره مقدسه این چوبه و زیرش گنجه! #خونه قیصر اینا
+
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 10:42 lida
|
نشسته بودم پشت میز روی تراس همون تراسی که از یه سمت با بید مجنون ۳۰ ساله محصوره و از سمت دیگه با چنار ۳۲ ساله و کاغذی ها و رازقی ها و امین و دوله ها هم از پایین مثل خرمن زلفای دلا رنگ و لعابش کردن یه باد خنک عصر خرداد ماهی میزد و عطر امین الدوله ها مسحور کننده بود، کیفور و مست موهای فر خورده رو انداختم پس گوشمو نوشتم تی جانه ره بیمیرم شرح تی جانه ره بیمیرم بود و قصه ی پوست پرتغال های روی سماور و کاسه سوپ سبز رنگ که یهو امیر علی پرید زیر پایه های فرفوژه میز و با زبون هچل هفتی که روزی هزااااار بار قند و شکر و سودا تو دلم میریزه گفت کُرِ رَشتی تو می دیلی می جانی.. چشام از ذوق شد شب چراغ های ریسه های نیمه شعبون، از زیر پاهام کشیدمش بیرون و پس گردنشو یه ماچ گنده گرفتم، دهنم پر شد از طعم عرق بچگونش امیر مامان، از کی یاد گرفتی؟ هزیز جون، گفته که برا یاسمین جون بخونم اینکه یاسمین همونیِکه همیشه همه جا باهاش میره و همه قورباغه ها و کرم های تو باغچه و خر خاکی های گلدونا رو به عشق اون جمع میکنه و هیشکی حق نداره به شمعدونی ها دس بزنه چون یاسمین دوسشون داره و تشت زیر شیر اب باغچه هم هیچ وقت نباید خالی شه چون یاسمین دوست داره پاشوتوش کنه و.... همه بماند.... من دلم قنج رفت برا اون لحظه ای که قد بکشه و هربار که نگاه به قد و قامتش میندازم فشارم بیوفته و بیاد در گوشم بگه تی جانه ره بیمیرم امروز در گوشش گفتم کُرِ تو می دیلی می جانی.... مرا زندگانی بیش از این باد....
+
جمعه ۱۳ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 22:58 lida
|
تی جانه ره بیمیرم شالوده ای از مهر، آغشته به اصالت به همراه ضربان نبض امنیت نهایت دوست داشتن خلوص عشق بعلاوه محبت با عطر خونه های اصیل شمال شمعدونی های دور باغچه ذوق تو چشما یه لیوان شربت البالوی خنک سر ظهر خرداد ماهی وقتی کولر ماشین خاموش بوده و گرد چنارا و برگ های افتاب خورده انجیر تو دماغت وول میزنه..... تی جاته ره بمیرم خوده امید به زندگیه خوده ززندگی همونیکه از ته دل در میاد و ته دل اونور میشینه و میشه جون اضافه..... مامان مریم دقیقا همین بود همینقدر زندگی... و عزیز جون من چقدرررر دوسش داشتم مامانشو..... #رِشت
+
چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 9:46 lida
|
یه روستا اطراف سیاهکل #
+
جمعه ۶ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 21:27 lida
|
ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما.... به کجا میری عزیزم؟ قفسه تموم دنیا... تو دنیای موازی همین دنیا با حد فاصل جدایی خیلی خیلی کم این شعر با اون صدای لطیف زنونه شرح حال همین روزای من میشه وقتی که با پیرهن بلند کِلُوشم تو کوچه باغ مهداد اینا سمت خونه مادربزرگش راه میرم و باد خرداد ماهی از لابلای صنوبرا و توسکاها و گردو ها رقص کنان میرسه به من و رد بوسه هاشو رو موهای پیچ و تابدارم رها میکنه و میره.... شرح حال همین روزایی میشه که رقص یه قاصدک رو سرانگشتام میشه خورشید تو دستام و رهایی میزاره تو چشمام.... .... من کنار اون نهر کوچولو که از بغل خونه مادربزگه رد میشد خودمو دیدم رهای رها...... #بازنویسی میشه
+
جمعه ۶ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 19:9 lida
|
۱۸۵۰۰ تومن... ۱۸۵۰۰ تومن دادم به راننده تاکسی که با لهجه غلیظ انزلی چی طورش داشت با اون اقایی که جلو نشسته بود و یه کیف قدیمی سامسونت چرم قهوه ای و فلزی شبیه کیف گانگسترا داشت، حرف میزد و گفتم من میدون شهرداری انزلی پیاده میشم میسرتون میخوره؟ یه سری تکون داد و با همون لهجه ای که هر کلمه اش شوق سفر و تو دلم هزاار بار بیشتر میکرد ، گفت بَله خانَم... بله خانم بود و منی که پرت شده بودم وسطشون و چشام مثل ریسه های شب جراغ های عروسی سوسو میزد ترکیب بحثشون و لهجه شون مث ترکیب اشپل و کال باقله و ترش تره های شور کولی بود، مث یه لیوان دوغ نیره خورده یخچالی تو صلاه ظهر تابستون که یکجا سر بکشی و تشنه تر شی مث سر مستی گاز زدن هلی دشکن های وسط نمکار همینقدر ناب و اصیل از توپ خریدن برا باشگاه ملوان و اسکله و کارت سلامت محدود دریانوردان و خرید کشتی و سهام کشتیرانی بگیر تااااااا ناهار خوردن زائرای حرم امام رضا..... همه جور آجیل... اینقدری ذهنم مث دختر بچه های وسط بیجارهای درو شده تو حرفاشون بازی کرد که اصن نفهمیدم کی رسیدم غازیان بخودم که اومدم شیشه بارون خورده بود و ترافیک شهر و راه به راه لنگر و نوارهای آبی ملوانی و صنوبرهای سالخورده ای که یک به دو کنار چنارهای لب جاده دل خوش کرده بودن... ورود به غازیان با بارونه خاکه خوشبختی ازین بیشتر؟ حس گیله گل ابتهاج و داشتم تو فیلم دنیای تو ساعت چنده همون لوکیشن همون هوا همون بارون خاکه اصلا شناسنامه انزلی همینه.. حس عزیز کرده هایی رو داشتم که بارون و میفرستن به استقبالشون مرسی غازیان، مرسی بارون فرستادی پابوسم اینا گویان بودم که رسیدیم به پل غازیان اسمشو بلد هم نبودم حتی آقا؟ اینجا پل غازیانه؟ بله خانَم اونور هم اِنزلی دانشکده علوم پزشکی که روبروش آموزشگاه دریانوردیه کجا میشه با ماشین بگیری پونزَه تُمُن ....... #ادامه داره به تاریخ ۴ خرداد ۱۴۰۱ ای که میزبان دخترک کولی عاشق بود شرح حال اون بزرگواری که گواهی خودرو نداره ولی رفته گواهی قایق موتوری بگیره :)
+
پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 0:33 lida
|
وقتی بچه های معدل ۱۱ دانشکده دنبال استادا می افتادن نمره بگیرن که پدر زن سپاهیشون تو بانک سپه جاشون کنه وقتی وارد تحصیلات تکمیلی شدیم و همه جا حرف بیکاری تحصیل کرده ها بود، گفتیم اینا همه حرفه، ما علاقه مونو میخونیم و کیف میکنیم ، علاقه که باشه پول خودش میاد
وقتی ایده چاپ کتابمونو استاد قشنگه تو هوا زد و ما داشتیم مثل اسپند رو اتیش از حجم نخوت استاد پشتک وارو و بالانس پل میزدیم هم امید داشتیم گفتیم نیشینیم تو کلاس انلاینش علممونو میکشیم به رخشون سرویس میشن و با بچه های فلان دانشگاهش لینک میزنیم، که نشد وقتی تو دکتری پارتی بازی شد گفتیم بی خیال صندلی برا ما همیشه محفوظه
#یوزپلنگا #آبادان #زاهدان #خوزستان #جراحی اقتصادی #۴۰ درصد شوینده ها #مرغ ۷۰ تومنی #شیر ۱۷ تومنی ما نتونستیم مثل شما ها ادا در بیاریم و اِدِعآ کنیم و به خاطر دوزار از همه چیزمون بگذریم و بندگی کنیم ما خودمونو باور کردیم و تن به ذلت ندادیم سکه همیشه دو رو داره .... #غرغرهای کولی ولگرد
+
دوشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۱ در ساعت 21:47 lida
|
|
|